وقتی تعدد کارها، کار را متوقف میکند: شفافیت، اسکوپ و پرسشِ آنچه منتقل میشود EN
پرسوجویی عملمحور دربارهی توجهِ درگیر، اولویتهای قابلگفتوگو، برشهای کامل کار و یادگیری در بافتارهای متفاوت
دربارهی این نوشته
این جستار از تجربهی شخصی من آغاز میشود، به مشاهدهای میرسد که آن را در سه شرکت متفاوت دیدهام و سپس یک پرسوجوی حرفهای و اکتشافی را شرح میدهد که فقط در یکی از آن شرکتها انجام شد. برای حفظ محرمانگی، نام شرکتها، تعداد دقیق کارکنان، نقلقولهای مستقیم از گفتوگوها، نتایج عددی دقیق و مثالهای قابلشناسایی از جریان کار را ذکر نکردهام. مثال واحد خرید نیز عمداً ساخته شده است و روایت کار یک فرد مشخص نیست.
این مداخله یک مطالعهی کنترلشده نبود. گروه مقایسه، تخصیص تصادفی، سنجهی معتبر پیامد، ارزیاب مستقل یا آزمون رسمیِ انتقال بلندمدت وجود نداشت. من همزمان مشاور، طرف گفتوگو، طراح مداخله و مشاهدهگر بودم. بنابراین این روایت میتواند فرضیه بسازد و عمل حرفهای را قابلبررسیتر کند، اما رابطهی علّی را اثبات نمیکند و مبنایی برای تعمیم گسترده نیست. پژوهشهای منتشرشده به من کمک میکنند آنچه را دیدهام تفسیر کنم؛ آنها این تجربه را بهصورت گذشتهنگر به یک آزمایش دانشگاهی تبدیل نمیکنند.
بعضی روزها مسئله کمبود زمان، توانایی یا میل به کار نیست.
مسئله این است که تعداد زیادی مطالبهی ناتمام، همزمان در برابر ما حضور دارند.
من نخست این وضعیت را در خودم دیدم. ممکن بود یک کار برنامهنویسی، یک مسئلهی سازمانی، یک مسئولیت مدیرعاملی و چند تعهد کوچکتر در بخشهای متفاوت زندگی منتظر من باشند. روی کاغذ، زمان کافی داشتم که چند مورد را پیش ببرم. اما در عمل، دیدن همهی آنها کنار هم گاهی نتیجهای معکوس میساخت. پیش از آنکه شروع کنم، احساس میکردم عقب افتادهام. بهجای آنکه یک کار را بردارم و حرکت کنم، ذهنم در محاصرهی تمام میدان باقی میماند.
بعدتر، هنگام کار با سازمانها، روایتهای متفاوتی از همین تجربه را از آدمهای دیگر شنیدم. جزئیات یکسان نبودند، اما الگو آشنا بود: کارها پیدرپی میرسیدند، اولویتها تا حدی ناگفته میماندند، چند فرایند ناتمام در کنار هم باز میماند و فرد بهتدریج حجم کار را نه بهصورت مجموعهای از انتخابهای متوالی، بلکه بهشکل یک فشار مبهم و یکپارچه تجربه میکرد.
این مشاهده مرا وارد مسیری کرد که بهتدریج به بخشی از شیوهی کارم تبدیل شده است: دیدن یک الگو، مقاومت در برابر توضیح عجولانه، گفتوگو با آدمهایی که به تجربه نزدیکاند، خواندن پژوهشها برای فهمیدن اینکه چه چیزی را روشن میکنند و چه چیزی را نه، طراحی یک تغییر کوچک در محیط، و سپس بازگشت به همان آدمها برای پرسیدن اینکه چه اتفاقی افتاده است.
مداخله مشاهدههای امیدوارکنندهای ساخت. بااینحال، مهمترین نتیجه برای من پرسشی دشوارتر بود:
آیا آدمها یک شیوهی پایدار برای کارکردن آموختند، یا یک محیط حمایتکننده موقتاً عملِ بهتر را برایشان ممکن کرد؟
فهرست مطالب
- مسئله نخست در کار خودم ظاهر شد
- از یک الگوی شخصی تا مشاهده در سه شرکت
- با جلسههای وانآنوان شروع کردم، نه با راهحل
- مداخلهی نخست: اولویت را به یک گفتوگوی دوطرفه تبدیل کنیم
- مداخلهی دوم: یک اسکوپ عمودی و کامل را تمام کنیم
- حسِ تکمیل متفاوت بود؛ اما آن را با یک ادعای عصبیِ اندازهگیرینشده توضیح نمیدهم
- پس از مداخله چه چیزی تغییر کرده به نظر میرسید؟
- آگاهی یک ایدهی انتزاعی نبود؛ درون طراحی کار قرار گرفته بود
- خودِ بافتار نیز در حال آموزش بود
- یک تیم از کجا میتواند شروع کند، بدون آنکه این تجربه را فرمولی همگانی بداند؟
- ۱. هر اولویت تازه باید چیزی را جابهجا یا دوباره مرتب کند
- ۲. مسئولیت گفتوگو را میان هر دو طرف تقسیم کنید
- ۳. اسکوپ را با یک وضعیت پایانیِ قابلاستفاده تعریف کنید
- ۴. اسکوپ معمول را در محدودهی یک روز کاری نگه دارید
- ۵. هم جریان کار را مرور کنید و هم تجربهی آدمها را
- ۶. پس از سبکشدن داربست، آنچه باقی میماند را دنبال کنید
- مهمترین نتیجه، پرسش بعدی بود
- منابع
مسئله نخست در کار خودم ظاهر شد
واژهی «فشار کاری» یا «اضافهبار» گاهی گمراهکننده است. این واژه معمولاً تصویری میسازد که در آن حجم کل کار از ظرفیت واقعی فرد بیشتر است. در بسیاری از موقعیتها واقعاً همین اتفاق افتاده و هیچ روش بهرهوری نمیتواند یک بار کاری نامعقول را درمان کند.
اما تجربهی من امکان دیگری را نیز نشان میداد. بعضی روزها حجم کار زیاد، اما همچنان قابلمدیریت بود. آنچه مرا متوقف میکرد تعدد بود: چند جنس متفاوت کار، حلقههای باز متعدد، ترتیب نامعلوم و این احساس که انتخاب یک کار به معنای رهاکردن همهی کارهای دیگر است.
این تمایز اهمیت دارد، چون پاسخها متفاوتاند.
اگر تقاضا واقعاً از ظرفیت بیشتر باشد، سازمان باید کار را کاهش دهد، بازتوزیع کند، به تعویق بیندازد یا برای آن منابع فراهم کند. اما اگر ظرفیت وجود دارد و توجه بهدلیل تعهدهای ناتمام و مبهم تکهتکه شده است، شفافیت، توالی و تکمیل ممکن است بخشی از آن ظرفیت را آزاد کنند. اغلب این دو مسئله همزمان وجود دارند؛ بنابراین یک مداخلهی مسئولانه نباید با شعار «اولویتبندی بهتر» کمبود مزمن نیرو یا انتظارات غیرواقعبینانه را پنهان کند.
پژوهش دربارهی جابهجایی میان کارها، زبانی مفید برای بخشی از این تجربه در اختیارم گذاشت. سوفی لروی از باقیماندهی توجه سخن میگوید: وقتی از یک کار ناتمام به کار دیگری میرویم، ممکن است بخشی از توجه همچنان به کار قبلی متصل بماند و عملکرد در کار بعدی را تضعیف کند. آزمایشهای کنترلشده دربارهی جابهجایی میان کارها نیز هزینههایی شناختی را نشان دادهاند. این پژوهشها اثبات نمیکنند که هر کارمندِ تحتفشار دقیقاً همان سازوکار را تجربه میکند، اما یک فرض ساده را به چالش میکشند: اینکه کارهای باز، فقط چون در یک ابزار مدیریت تسک نوشته شدهاند، دیگر هیچ هزینهای برای ذهن ندارند.
بااینحال، مهمترین شواهد برای پرسوجوی من ابتدا از یک مقاله نیامد. از جایی آغاز شد که همان الگو را در گفتوگوهای محیط کار شنیدم.
از یک الگوی شخصی تا مشاهده در سه شرکت
در سه شرکت متفاوت دیدم که بعضی کارکنان در برابر انباشت کارها گیر میکنند. گاهی مدیر چند کار را واگذار کرده بود، بیآنکه بهروشنی بررسی شود چه چیزهایی از قبل در جریاناند. گاهی نیز خودِ جریان کارِ فرد انباشت میساخت: چند فعالیت شروع شده بود، اما گامهای نهایی لازم برای بستن آنها به بعد موکول شده بود.
نتیجه همیشه بهشکل بیکاری دیده نمیشد. فرد میتوانست تمام روز مشغول باشد، در حالی که فاصلهاش با تکمیل بیشتر میشد. یک فرایند در بخشی جلو میرفت، پیش از ثبت مستندات متوقف میشد، در نقطهای دیگر ادامه پیدا میکرد، منتظر حسابداری میماند و بعدتر بهصورت کاری فوری و رهاشده بازمیگشت. هر بخش بهتنهایی کوچک به نظر میرسید؛ اما مجموع آنها چشماندازی میساخت که در آن پاسخدادن به این پرسشها دشوار بود:
- من اکنون واقعاً به انجام چه چیزهایی متعهد هستم؟
- کدام کار باید پیش از بقیه حرکت کند؟
- چه چیزی واقعاً تمام شده، نه اینکه فقط شروع شده باشد؟
- اگر کار تازهای فوریت دارد، چه چیزی باید متوقف یا جابهجا شود؟
من مسئلهی کلی را در سه شرکت دیدم؛ اما پرسوجوی نزدیکتر و مداخلهای که در ادامه شرح میدهم فقط در یکی از آنها رخ داد. این مرز مهم است. شباهت میان موقعیتها باعث شد پرسش ارزش دنبالکردن پیدا کند؛ اما آن موقعیتها را همارز نکرد و به من اجازه نمیدهد یک مداخله را نتیجهای بدانم که سه بار تکرار شده است.
با جلسههای وانآنوان شروع کردم، نه با راهحل
در شرکتی که امکان بررسی عمیقتر داشتم، با کارکنان جلسههای وانآنوان گذاشتم. بحث را با اعلام یک نظریه دربارهی تعدد کارها آغاز نکردم. غیرمستقیمتر دربارهی کارشان، شکل پیشرفتن روزها، جاهایی که احساس پیشرفت میکردند، موقعیتهایی که در آن گیر میکردند و اثری که کار بر بخشهای دیگر زندگی میگذاشت پرسیدم.
کمکم یک الگوی تکرارشونده روشنتر شد. آدمها میگفتند کارها سریعتر از آنکه نظم پیدا کنند وارد میشوند. همیشه معلوم نبود یک درخواست تازه چه نسبتی با تعهدهای موجود دارد. بعضی افراد احساس میکردند نمیتوانند به مدیر بگویند: «من نمیتوانم همهی اینها را همین حالا انجام بدهم.» دشواری فقط عملیاتی نبود؛ رابطهای و تفسیری هم بود:
- اگر بگویم به این کار نمیرسم، ناتوان به نظر میآیم؟
- آیا پرسیدن دربارهی اولویت، مقاومت در برابر مدیر تلقی میشود؟
- آیا پذیرفتن یک کار تازه یعنی قول دادهام فوراً تمامش کنم؟
- آیا مدیرم اصلاً از تمام کارهایی که هماکنون در دست دارم خبر دارد؟
این کشف برای من تعیینکننده بود. یک مسئلهی مربوط به اولویت، بهصورت فشاری خصوصی و عاطفی حمل میشد. از کارمند انتظار میرفت تعارض میان خواستههای سازمان را بهتنهایی حل کند و همزمان نگران باشد که محدودیتش چگونه تفسیر خواهد شد.
بنابراین مداخله نمیتوانست فقط یک فهرست بهتر باشد. لازم بود زبانی را که میان آدمها در دسترس بود تغییر دهد.
مداخلهی نخست: اولویت را به یک گفتوگوی دوطرفه تبدیل کنیم
یک رویهی ساده و دوطرفه طراحی کردیم؛ رویهای که از زبان یکپارچگی استفاده میکرد: واقعیت تعهدها باید روی میز قرار میگرفت، نه اینکه فرد در سکوت وعدهای بسازد که ظرفیت تحققش روشن نیست.
وقتی مدیر کار تازهای واگذار میکرد، کارمند موظف بود تعهدهای موجود را قابلدیدن کند. پاسخ میتوانست چنین باشد:
من اکنون روی کارهای الف، ب و پ، به همین ترتیب، کار میکنم. این کار تازه باید کجای این ترتیب قرار بگیرد؟ لازم است جای یکی از آنها را بگیرد، یا بعد از آنها شروعش کنم؟
مدیر نیز مسئولیتی موازی داشت. پیش از آنکه فرض کند کار تازه میتواند بدون تغییر به فهرست اضافه شود، باید میپرسید:
اکنون چه کارهای دیگری در جریان داری؟ پیش از پذیرفتن این کار لازم است اولویتها را با هم مرور کنیم؟
دوطرفهبودن این قاعده مهم بود. اگر فقط کارمند مسئول مطرحکردن مسئله بود، سلسلهمراتب، عادت، خجالت، ترس از قضاوت یا حتی فراموشی ساده میتوانست گفتوگو را متوقف کند. اگر فقط مدیر مسئول بود، ممکن بود بخشی از تصویر پنهان بماند. هر طرف به گاردریل طرف دیگر تبدیل شد.
این رویه مجوز ردکردن همهی کارهای تازه نبود و اختیار مدیریتی را حذف نمیکرد. کاری که واقعاً فوری بود میتوانست بالاتر بیاید؛ اما در آن صورت چیزی دیگر باید پایین میرفت، متوقف میشد، به فردی دیگر واگذار میشد یا موعد تازهای میگرفت. سازمان بالاخره میتوانست مبادلهای را ببیند که پیشتر نیز انجام میداد، اما بیصدا و اغلب بر دوش کارمند.
این زبان راهی در اختیار کارکنان گذاشت که بدون معرفی خود بهعنوان فردی ناتوان وارد گفتوگو شوند. لازم نبود بگویند: «نه، من از پسش برنمیآیم.» میتوانستند بگویند: «این ترتیب فعلی تعهدهاست؛ با هم تصمیم بگیریم این کار کجا قرار میگیرد.»
پژوهش امنیت روانی در اینجا مرتبط است، اما آن را با احتیاط به کار میبرم. پژوهش ایمی ادموندسون میان احساس مشترکِ امنیت میانفردی و رفتارهای یادگیری در تیمها رابطه برقرار میکند. من امنیت روانی را اندازهگیری نکردم و شرکت نیز ناگهان از تفاوت قدرت خالی نشد. کاری که این پروتکل انجام داد محدودتر بود: یک گفتوگوی بالقوه پرهزینه را مشروع، موردانتظار و متقابل کرد. گاهی تغییر جملهای که گفتنش پذیرفته است، بخشی از تغییر آن چیزی است که میتواند در یک رابطه رخ دهد.
مداخلهی دوم: یک اسکوپ عمودی و کامل را تمام کنیم
مسئلهی دوم فقط ترتیب کارها نبود؛ شکل تقسیمکردن کار نیز اهمیت داشت.
آدمها گاهی آغازهای مشابه را کنار هم انجام میدادند و گامهای کمتر دیدهشدهی لازم برای تکمیل را به بعد میسپردند. برای توضیح گزینهی دیگر از تصویر یک کیک چندلایه استفاده کردم. وقتی کیک را عمودی برش میزنیم، تکهای که برمیداریم از لایهی رویی تا پایینترین لایه را در خود دارد. به همین شکل، یک اسکوپ کاری باید از تمام مراحل لازم عبور کند تا به نتیجهای قابلاستفاده و بسته برسد.
برای مثال، یک موقعیت کاملاً ساختگی در واحد خرید را در نظر بگیریم. مسئول خرید باید ده کالای متفاوت تهیه کند. یک روش این است که ابتدا هر ده سفارش را ثبت کند. وقتی کالاها میرسند، ده مجموعه کارِ دنبالهدار ظاهر میشود: بررسی کالا، ثبت انبار، ثبت فاکتور، اطلاع به حسابداری، رفع مغایرت، تأیید دریافت، ارتباط با فروشنده و بستن مستندات. فرد ممکن است تمام روز فعال باشد، در حالی که دنبالهی ناتمام پشت هر سفارش در حال رشد است.
رویکرد اسکوپ عمودی توالی دیگری پیشنهاد میکند:
- یک کالا را انتخاب کن؛
- سفارش آن را ثبت کن؛
- آن را تا دریافت و بررسی دنبال کن؛
- کارهای انبار، فاکتور، حسابداری، ارتباط و مستندسازی را کامل کن؛
- اسکوپ را ببند؛
- سپس سراغ کالای بعدی برو.
کار واقعی همیشه اینقدر خطی نیست. وابستگیها، صرفهی ناشی از انجام گروهی کارها، محدودیت تأمینکننده و تخصصیبودن نقشها گاهی طراحی دیگری را کارآمدتر میکنند. این مثال قانون عمومی برای واحد خرید نیست. فقط یک اصل را قابلدیدن میکند:
پیشرفت را فقط با میزان کاری که باز کردهایم تعریف نکنیم. اسکوپ را بر اساس چیزی تعریف کنیم که میتواند از ابتدا تا انتها کامل و تحویل شود.
برای اندازهی اسکوپ نیز یک محدودیت عملی گذاشتیم. اسکوپ معمول باید آنقدر کوچک باشد که در یک روز کاری، تقریباً هشت ساعت، تمام شود. اگر در این زمان تمام نمیشد، فرد در حالت عادی باید آن را به بخشهای کوچکتر میشکست. اسکوپ دو روزه در موقعیتی که ماهیت کار واقعاً چنین اقتضایی داشت پذیرفتنی بود؛ سه روز باید استثنایی ناشی از وابستگی خاص میبود، نه واحد پیشفرض برنامهریزی.
هدف از این محدودیت نظارت یا بیرونکشیدن خروجی بیشتر از هر ساعت نبود. هدف این بود که «تمامشدن» بهاندازهی کافی تکرار شود تا قابلدیدن بماند. فردی که ده اسکوپ کامل دارد میتواند بگوید: «سه مورد تمام شده و هفت مورد باقی مانده است.» این وضعیت با ده فرایند نیمهپیشرفته که هیچ تصویر مطمئنی از تکمیل نمیسازند تفاوت دارد.
حسِ تکمیل متفاوت بود؛ اما آن را با یک ادعای عصبیِ اندازهگیرینشده توضیح نمیدهم
در تأمل اولیه دربارهی این مداخله، وسوسهانگیز بود بگویم تمامکردن هر اسکوپ باعث ترشح دوپامین میشود. چنین توضیحی در گفتوگوهای بهرهوری رایج است، اما از شواهد من دقیقتر به نظر میرسد. من هیچ سازوکار عصبی یا مادهی شیمیایی را اندازهگیری نکرده بودم و علمیتر به نظر رسیدنِ یک روایت نباید جای دقت را بگیرد.
آنچه میتوانستم ببینم و بشنوم سادهتر بود. تکمیل، شاهدی قابلدیدن از پیشرفت میساخت. فرد در پایان روز میتوانست چیزی را نشان دهد که از وضعیت باز به بسته منتقل شده است. دیگر تمام تصویر کار فقط «آنچه هنوز باقی مانده» نبود. پژوهش ترزا آمابیل و استیون کریمر دربارهی تجربهی روزمرهی کار نیز بر اهمیت انگیزشیِ پیشرفت در کاری معنادار تأکید میکند. یافتههای آنها یک عدسی توضیحیِ ممکن فراهم میکنند؛ نه اینکه سازوکار همین شرکت را اثبات کنند.
این تمایز بخشی از خودِ پرسوجو است. میخواهم تجربه را آنقدر دنبال کنم که از آن یاد بگیرم، اما نه آنقدر دور که داستانی جذاب از شواهد جلو بزند.
پس از مداخله چه چیزی تغییر کرده به نظر میرسید؟
پس از حدود یک ماه، دوباره با همان گروه از کارکنان جلسههای وانآنوان گذاشتم. عمداً تعداد دقیق افراد، گفتههای شخصی و ادعاهای عددی دربارهی عملکرد را منتشر نمیکنم. آنچه در ادامه میآید توصیفی در سطح الگو از مشاهدههای من و گزارشهای افراد است.
فضای گفتوگوها تغییر کرده بود. آدمها از وضوح بیشتر دربارهی کاری که اکنون انجام میدادند و کاری که بعدتر میآمد حرف میزدند. کارها با انباشت کمتری در حال حرکت به نظر میرسیدند. بعضی افراد بیش از چیزی که انتظار داشتیم تکمیل میکردند و همزمان احساس کنترل بیشتر و کاهش این حس را گزارش میکردند که روز تمام شده، اما هیچ چیز واقعاً تمام نشده است.
پروتکل اولویت یک نوع فشار را کاهش داد: بار خصوصیِ پذیرفتن هر درخواست، انگار که تمام درخواستها یک موعد دارند. شیوهی اسکوپبندی نیز فشار دیگری را کم کرد: حمل تعداد زیادی فرایند تقریباً تمامشده که گامهای باقیماندهشان بهآسانی دیده نمیشد.
دو مداخله یکدیگر را تقویت میکردند:
- گفتوگوی اولویت روشن میکرد کدام تعهد باید حرکت کند؛
- اسکوپ عمودی روشن میکرد تکمیل آن تعهد دقیقاً چه معنایی دارد؛
- اسکوپهای کوتاه پیشرفت را قابلدیدن میکردند؛
- گفتوگوهای پیگیری به آدمها کمک میکرد الگوهای کاری خودشان را ببینند.
بااینحال، توضیحهای جایگزین فراواناند. بخشی از بهبود ممکن است از توجه بیشتر مدیریت، تازگی مداخله، روشنترشدن انتظارها، حضور من بهعنوان مشاور، تمایل افراد به ارائهی گزارشی مطلوب، تغییر موقت حجم کار یا تغییرهای سازمانی دیگری آمده باشد که آنها را جدا نکردم. موارد منفی را نیز بهصورت نظاممند ثبت نکردم: کسانی که این روش برایشان کمفایدهتر بود، حفظش را دشوار یافتند یا آن را شکلی دیگر از کنترل تجربه کردند.
بنابراین نتیجهی مسئولانه این نیست که «این روش کارکنان را بهرهور میکند». نتیجهای محدودتر میتوان نوشت:
در این موقعیت، قابلگفتوگوکردن اولویتها و قابلتکمیلکردن کار با تغییرهای امیدوارکنندهای در وضوح، تجربهی گزارششده و تکمیل قابلمشاهده همراه شد. این الگو به سنجش بهتر و پیگیری طولانیتر نیاز دارد.
آگاهی یک ایدهی انتزاعی نبود؛ درون طراحی کار قرار گرفته بود
در یادداشت پیشینم، «آیا آگاهی میتواند فضایی برای تغییر بگشاید؟»، بررسی کردم که آیا دیدن یک الگوی تکرارشونده، بدون قضاوت فوری یا دریافت دستور مستقیم برای تغییر، میتواند فضایی برای کنش متفاوت باز کند یا نه.
این تجربهی سازمانی، همان پرسش را به شکلی عملیاتیتر در برابر من قرار داد.
آدمها با شنیدن یک سخنرانی دربارهی خودمدیریتی آگاه نشدند. محیط بهصورت تکرارشونده واقعیتهای مشخصی را در برابرشان قرار میداد:
- کارهایی که هماکنون در جریان بودند؛
- ترتیب آن کارها؛
- مبادلهای که یک درخواست تازه ایجاد میکرد؛
- مرز یک اسکوپ کامل؛
- تفاوت میان شروعشده و تمامشده؛
- و الگویی که هر فرد هنگام انباشت کارها در خودش میدید.
پژوهش دربارهی تأمل نشان میدهد بیان و صورتبندی آگاهانهی تجربه میتواند چیزی فراتر از صرفاً بیشتر تجربهکردن به یادگیری اضافه کند. باز هم این پژوهش، مداخلهی من را بهصورت گذشتهنگر اعتبارسنجی نمیکند. فقط کمک میکند بفهمم چرا جلسههای وانآنوان اهمیت داشتند: عمل، تجربه تولید میکرد؛ گفتوگو کمک میکرد تجربه به چیزی تبدیل شود که فرد بتواند آن را ببیند، نام بگذارد و بررسی کند.
تفسیر موقت من چنین شد:
شفافیت بهصورت خودکار کار را حل نکرد؛ کار و رابطهی فرد با آن را در دسترس انتخاب قرار داد.
این جمله به معنایی که از آگاهی در عمل میفهمم نزدیک است. آگاهی فقط دانستن این نیست که اولویتبندی مفید است. آگاهی یعنی فرد در یک موقعیت واقعی ببیند اکنون به چه چیزهایی متعهد است، چه چیزی در حال اضافهشدن است، چه چیزی جابهجا خواهد شد و کدام الگو در آستانهی تکرارشدن است.
خودِ بافتار نیز در حال آموزش بود
در ابتدا ممکن بود نتیجه را چنین توصیف کنم: کارکنان دو مهارت آموختند؛ مذاکره دربارهی اولویت و تقسیم کار به اسکوپ. اما این توصیف، تقریباً تمام تغییر را درون فرد قرار میدهد.
شرکت نیز شرایط پیرامون فرد را تغییر داده بود.
بافتاری ساخته شده بود که در آن پرسیدن دربارهی اولویت، فرار از مسئولیت تلقی نمیشد. مدیران موظف بودند در گفتوگو مشارکت کنند. کار در قالب برشهای کامل نمایش داده میشد. «تمامشدن» دیده میشد. جلسهی وانآنوان مکانی برای تأمل دربارهی تجربه فراهم میکرد. به بیان دیگر، آدمها فقط یک تکنیک یاد نمیگرفتند؛ درون یک ساختار اجتماعی و عملیاتیِ موقت کار میکردند که اجرای آن تکنیک را آسانتر میکرد.
در همین نقطه، مداخلهی موفق به پرسشی پژوهشی تبدیل شد.
فرض کنیم یکی از این کارکنان وارد تیم یا شرکت دیگری شود. مدیر تازه کارها را بدون گفتوگو دربارهی تعهدهای موجود واگذار میکند. پرسیدن از اولویت بهعنوان مقاومت تعبیر میشود. کار بر اساس گروهی از شروعها سازمان مییابد، نه تکمیل سرتاسری. همکاران مشغول به نظر رسیدن را بیش از بستن کار ارزشگذاری میکنند. آنوقت چه میشود؟
چند امکان متفاوت وجود دارد:
- فرد ممکن است تمام این شیوه را حفظ کند و در شکلدادن محیط تازه نقش بگیرد؛
- اصل زیربنایی را نگه دارد، اما زبانش را با محیط جدید تطبیق دهد؛
- اسکوپبندی کار شخصی را ادامه دهد، ولی گفتوگوی اولویت را کنار بگذارد؛
- الگوی قدیمیِ گیرکردن را تشخیص دهد، اما نتواند متفاوت عمل کند؛
- فقط هنگامی که شرایط دوباره حمایتکننده میشوند به این عمل بازگردد؛
- یا بهتدریج در عادتهای غالب محیط جدید حل شود.
پژوهش انتقال یادگیری مدتهاست میان بهدستآوردن یک قابلیت در یک موقعیت و حفظ یا تعمیم آن در موقعیتی دیگر تمایز میگذارد. عوامل محیط کار بخشی از خودِ مسئلهاند، نه نویزی در حاشیه. پژوهش انتقال دور نیز هشدار میدهد که نباید بپرسیم «آیا انتقال رخ داد؟» انگار با یک رویداد واحد و یکنواخت روبهرو هستیم؛ تغییر حوزه، محیط فیزیکی، محیط اجتماعی، فاصلهی زمانی و کارکردی که از یادگیری انتظار داریم همگی اهمیت دارند.
این تجربهی عینی یکی از مسیرهایی بود که مرا به پرسش گستردهترِ مقالهی «وقتی فضای یادگیری ناپدید میشود، چه چیزی باقی میماند؟» رساند:
وقتی یک بافتار حمایتکنندهی یادگیری یا کار تغییر میکند، کدام ظرفیتها باقی میمانند، کدام عملها شکل تازهای پیدا میکنند، انجام کدام رفتارها بیش از حد پرهزینه میشود و چه چیزی ممکن است بعدتر دوباره فعال شود؟
این پرسش مهم است، چون بهبود موقت بیارزش نیست. یک بافتار حمایتکننده ممکن است ظرفیتی واقعی در انسان را آشکار کند. اما نباید عملکردی را که بخشی از آن بر دوش محیط حمل میشود، با تحولی کاملاً قابلحمل درون فرد یکسان بگیریم.
یک تیم از کجا میتواند شروع کند، بدون آنکه این تجربه را فرمولی همگانی بداند؟
میتوان مداخله را به چند آزمایش کوچک ترجمه کرد. هر کدام باید با توجه به حجم واقعی کار، رابطهی قدرت، طراحی نقش و پیامدهای ناخواسته آزموده شوند.
۱. هر اولویت تازه باید چیزی را جابهجا یا دوباره مرتب کند
اجازه ندهید کار «فوری» بیرون از برنامهی موجود انباشته شود. روشن کنید چه چیزی پایین میرود، متوقف میشود، مالک تازه میگیرد یا موعدش تغییر میکند.
۲. مسئولیت گفتوگو را میان هر دو طرف تقسیم کنید
کارمند باید تعهدهای موجود را آشکار کند و مدیر باید فعالانه دربارهی آنها بپرسد. پروتکلی که فقط به سخنگفتن فرد کمقدرتتر وابسته باشد شکننده است.
۳. اسکوپ را با یک وضعیت پایانیِ قابلاستفاده تعریف کنید
بنویسید در لحظهی پایان دقیقاً چه چیزی باید درست باشد. مستندسازی، ارتباط، بررسی و تحویل لازم برای بستهشدن را هم در اسکوپ قرار دهید؛ نه فقط مرحلهای که بیشتر دیده میشود.
۴. اسکوپ معمول را در محدودهی یک روز کاری نگه دارید
کار بزرگتر را تا جایی تقسیم کنید که تکمیل بهاندازهی کافی تکرار و دیده شود. استثناها را صریح نگه دارید، نه اینکه هر کار بزرگ به حلقهای باز و بیانتها تبدیل شود.
۵. هم جریان کار را مرور کنید و هم تجربهی آدمها را
فقط نپرسید «چند تسک انجام شد؟» بپرسید: «کار کجا انباشته شد؟ کدام گفتوگو پرهزینه بود؟ آدمها چه الگویی در خودشان دیدند؟ فرایند وضوح ساخت یا فقط نوع تازهای از نظارت ایجاد کرد؟»
۶. پس از سبکشدن داربست، آنچه باقی میماند را دنبال کنید
فقط چون یک عمل در حضور مشاور، مدیر، قالب یا جلسه کار میکند نمیتوان گفت منتقل شده است. حمایتها را بهتدریج تغییر دهید یا سبکتر کنید و ببینید افراد چه چیزی را حفظ، بازطراحی یا متوقف میکنند.
مهمترین نتیجه، پرسش بعدی بود
من از تجربهی شخصیِ متوقفشدن در برابر تعدد کارها آغاز کردم. سپس الگویی مرتبط را در سه شرکت دیدم. در یکی از آن شرکتها نزدیکتر شدم: جلسههای وانآنوان برگزار کردم، مسئله را در کنار پژوهشهای مرتبط خواندم، دو تغییر کوچک طراحی کردم و پس از آنکه آدمها مدتی با این تغییرها زندگی کردند، دوباره به گفتوگو بازگشتم.
مداخله نشان داد تعدد کارها همیشه فقط مسئلهی تعداد نیست. گاهی مسئله، مبادلههای نامرئی، گفتوگوهای اجتماعیِ پرهزینه، تکمیل تکهتکه و نبود ساختارهایی است که به آدمها کمک کنند ببینند کجا ایستادهاند.
اما همین تجربه اجازه نداد پایان آسانی برای داستان بنویسم. هرچه محیط بهتر عمل میکرد، این پرسش مهمتر میشد که خودِ محیط چه بخشی از عملکرد را حمل میکند.
به همین دلیل، پرسش حلنشده را ضعف این روایت نمیدانم. آن را ارزشمندترین نتیجهی پرسوجو میبینم:
اگر شفافیت، تکمیل و عمل تأملی به آدمها کمک کنند درون یک بافتار متفاوت کار کنند، چه چیزی لازم است تا آن ظرفیتها در بافتاری دیگر باقی بمانند، سازگار شوند یا دوباره فعال شوند؟
هنوز پاسخ نهایی ندارم. اما اکنون پرسشی دقیقتر، منشأیی عملمحور برای آن و دلیلی قویتر برای ادامهدادن این مسیر دارم.
منابع
- آمابیل، ترزا ام. و کریمر، استیون جی. (۲۰۱۱). قدرت پیروزیهای کوچک. Harvard Business Review, 89(5), 70–80.
- بالدوین، تیموتی تی. و فورد، جی. کوین. (۱۹۸۸). انتقال آموزش: مرور و مسیرهایی برای پژوهش آینده. Personnel Psychology, 41(1), 63–105.
- بارنت، سوزان ام. و چچی، استیون جی. (۲۰۰۲). چه زمانی و کجا آنچه آموختهایم را به کار میبریم؟ ردهبندیای برای انتقال دور. Psychological Bulletin, 128(4), 612–637.
- دی استفانو، جیادا؛ جینو، فرانچسکا؛ پیزانو، گری پی. و استاتس، بردلی آر. (۲۰۱۶). معنادارکردن تجربه: نقش تأمل در یادگیری فردی. Administrative Science Quarterly, 61(3), 435–472.
- ادموندسون، ایمی. (۱۹۹۹). امنیت روانی و رفتار یادگیری در تیمهای کاری. Administrative Science Quarterly, 44(2), 350–383.
- لروی، سوفی. (۲۰۰۹). چرا انجام کارم اینقدر دشوار است؟ چالش باقیماندهی توجه هنگام جابهجایی میان کارها. Organizational Behavior and Human Decision Processes, 109(2), 168–181.
- روبینشتاین، جاشوا اس.؛ مایر، دیوید ای. و ایوانز، جفری ای. (۲۰۰۱). کنترل اجرایی فرایندهای شناختی در جابهجایی میان کارها. Journal of Experimental Psychology: Human Perception and Performance, 27(4), 763–797.