از هستی تا راهبری: جهان، زبان و امکان دگرگون‌شدن

خوانشی از «هستی و زمان» در گفت‌وگو با Speaking Being و تجربه‌ی من در راهبری

سال‌ها پیش، وقتی خواندن و ترجمه‌کردن بخش‌هایی از هستی و زمان را شروع کردم، مسئله‌ام بیشتر فهمیدن زبان دشوار مارتین هایدگر بود: فرق «هستی» و «هستنده» چیست؟ دازاین دقیقاً به چه معناست؟ چرا او به‌جای اینکه بگوید انسان در جهان قرار دارد، از «هستی-در-جهان» سخن می‌گوید؟ چرا میان دانستن چیزی و بودن در یک جهان تمایز می‌گذارد؟

اما هرچه بیشتر با متن درگیر شدم و هم‌زمان تجربه‌ی بیشتری از راهبری، کوچینگ، تسهیل گروه‌ها و کار با سازمان‌ها پیدا کردم، پرسشم تغییر کرد. دیگر فقط نمی‌خواستم بدانم هایدگر چه گفته است. می‌خواستم بفهمم این نوع نگاه چه چیزی را درباره‌ی عمل انسان آشکار می‌کند که روان‌شناسی روزمره، توصیه‌های مدیریتی و آموزش‌های رایج راهبری معمولاً نمی‌بینند.

بعدها، مطالعه‌ی Speaking Being نوشته‌ی بروس هاید و درو کاپ، برایم امکان گفت‌وگوی جدی‌تری میان هایدگر و ورنر ارهارد را باز کرد. اهمیت این کتاب برای من فقط در این نیست که شباهت‌هایی میان دو متفکر پیدا می‌کند. ارزش اصلی آن در این است که یک پرسش دشوار را در مرکز قرار می‌دهد: آیا می‌توان آنچه را در فلسفه به‌صورت تحلیلی درباره‌ی «هستی» آشکار شده است، در یک گفت‌وگو به تجربه‌ای زنده و دگرگون‌کننده تبدیل کرد؟

این مقاله خلاصه‌ی فصل‌به‌فصل هستی و زمان نیست. ترجمه‌ی Speaking Being هم نیست. قصد ندارم ثابت کنم که هایدگر و ارهارد یک چیز گفته‌اند یا یکی ادامه‌ی مستقیم دیگری است. این دو، پروژه‌ها، زبان‌ها و مسئولیت‌های متفاوتی دارند. هایدگر درگیر پرسش بنیادین معنای هستی و تحلیل ساختار وجودی دازاین است. ارهارد در پی ساختن یک فناوری گفت‌وگویی برای آشکارکردن و تغییر نحوه‌ی بودن و عمل‌کردن انسان است. Speaking Being نیز خوانش بروس هاید و درو کاپ از نسبت میان این دو است، نه اثری نوشته‌ی خود ارهارد یا تأییدشده از سوی هایدگر.

آنچه در اینجا می‌نویسم، برداشت من از برخورد این سه قلمرو است: فلسفه‌ی هستی و زمان، گفت‌وگوی هستی‌شناختی در کار ارهارد، و تجربه‌ای که طی سال‌ها در دوره‌های راهبری، برنامه‌ی Mastery for Life، تسهیل گروه‌ها و همکاری با سازمان‌ها داشته‌ام.

ادعای مرکزی من ساده است، هرچند پیامدهای ساده‌ای ندارد:

مسئله‌ی اصلی در راهبری اغلب این نیست که انسان‌ها نمی‌دانند چه کاری درست است؛ مسئله این است که موقعیت در چه جهانی برای آنان پدیدار می‌شود و آنان چه کسی هستند وقتی در آن جهان دست به عمل می‌زنند.

اگر این ادعا را جدی بگیریم، راهبری دیگر مجموعه‌ای از تکنیک‌ها، صفات شخصیتی یا رفتارهای قابل تقلید نیست. راهبری به پرسشی درباره‌ی هستی، جهان، زبان، رابطه و امکان تبدیل می‌شود.

فهرست مطالب

۱. چرا دانستن، به‌تنهایی، عمل ما را تغییر نمی‌دهد؟

در سازمان‌ها بارها با موقعیتی روبه‌رو می‌شویم که همه تقریباً می‌دانند چه باید کرد. مدیر می‌داند باید بازخورد شفاف بدهد. اعضای تیم می‌دانند پنهان‌کردن مسئله هزینه ایجاد می‌کند. همه می‌دانند تصمیم به تعویق‌افتاده باید گرفته شود. افراد می‌دانند که برای بهبود رابطه باید گفت‌وگو کنند. بااین‌حال، همان الگوها ادامه پیدا می‌کنند.

پاسخ رایج این است که دانش افراد کافی نیست، انگیزه ندارند، مهارتشان کم است یا ویژگی شخصیتی مناسبی ندارند. گاهی این توضیحات درست‌اند، اما اغلب فقط توضیح بیشتری درباره‌ی مسئله تولید می‌کنند، بدون اینکه دسترسی تازه‌ای برای عمل بسازند.

در مقاله‌ی «مدل جدید عملکرد»، ورنر ارهارد، مایکل جنسن و گروه باربادوس میان توضیح‌دادن عملکرد و دسترسی پیداکردن به منشأ عملکرد تمایز می‌گذارند. در مدل رایج، عمل را نتیجه‌ی ویژگی‌های درونی فرد یا شرایط بیرونی می‌دانیم: فرد اعتمادبه‌نفس ندارد، آموزش کافی ندیده، مدیرش نامناسب است یا محیط اجازه نمی‌دهد. مدل پیشنهادی آنان توجه را به جای دیگری می‌برد: عمل انسان با نحوه‌ای که موقعیت برای او پدیدار یا «بافته» می‌شود، همبستگی نزدیک دارد.

اگر یک جلسه برای من به‌صورت «محل ارزیابی و احتمال تحقیرشدن» پدیدار شود، سکوت یا دفاع‌کردن رفتاری عجیب نیست. اگر همان جلسه برای من «فرصتی برای کشف مشترک» پدیدار شود، پرسیدن سؤال و اعتراف به ندانستن طبیعی‌تر می‌شود. مسئله فقط این نیست که من چه اطلاعاتی درباره‌ی جلسه دارم؛ مسئله جهانی است که جلسه در آن برای من معنا پیدا کرده است.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که هستی و زمان برای من از یک متن دشوار فلسفی به منبعی جدی برای فهم راهبری تبدیل شد. هایدگر از آغاز با تصویر انسان به‌عنوان ذهنی مستقل که به اشیای بیرونی نگاه می‌کند مخالفت می‌کند. انسان ابتدا یک «سوژه» نیست که بعداً با جهان رابطه برقرار کند. ساختار بنیادین وجود او «هستی-در-جهان» است. ما از ابتدا در شبکه‌ای از معناها، دغدغه‌ها، رابطه‌ها، ابزارها، انتظارها و امکان‌ها زندگی می‌کنیم.

پس عمل ما از جایی بیرون از جهان نمی‌آید. ما همیشه از درون یک جهان عمل می‌کنیم؛ جهانی که پیشاپیش برایمان معنادار شده است.

۲. پرسش هستی؛ پرسشی که در بداهت گم شده است

هایدگر هستی و زمان را با این ادعا آغاز می‌کند که پرسش از معنای هستی فراموش شده است. ما پیوسته از «است» استفاده می‌کنیم: این میز است، من خسته‌ام، او راهبر است، سازمان در بحران است. گمان می‌کنیم معنای «بودن» روشن است، چون هر روز آن را به کار می‌بریم. اما همین بداهت، پرسش را پنهان کرده است.

یکی از نخستین تمایزهای کتاب، تفاوت میان «هستنده» و «هستی» است. هستنده هر چیزی است که به نحوی هست: یک میز، یک انسان، یک تیم، یک فکر یا یک سازمان. اما هستی یک چیز دیگر در کنار این چیزها نیست. هستی به نحوه‌ی بودن و پدیدارشدن هستنده‌ها مربوط است.

این تمایز در راهبری اهمیت عملی دارد. معمولاً وقتی سازمانی مشکل دارد، به‌سرعت سراغ هستنده‌ها می‌رویم: ساختار، فرایند، افراد، شاخص‌ها، نرم‌افزار یا منابع مالی. همه‌ی این‌ها مهم‌اند. اما کمتر می‌پرسیم این سازمان برای اعضایش چگونه «هست»؟ کار برای آنان چگونه پدیدار می‌شود؟ مشتری در چه جهانی دیده می‌شود؟ خطا چه معنایی دارد؟ مدیر چه کسی پدیدار می‌شود؟ آینده چگونه حضور دارد؟

دو تیم ممکن است ساختار، منابع و هدف مشابهی داشته باشند، اما در دو جهان متفاوت زندگی کنند. در یکی، سؤال‌پرسیدن نشانه‌ی ضعف است؛ در دیگری، نشانه‌ی مسئولیت. در یکی، خطا مدرکی برای ناکارآمدی فرد است؛ در دیگری، داده‌ای برای یادگیری. در یکی، اختلاف تهدیدی علیه رابطه است؛ در دیگری، امکانی برای دیدن چیزی که هنوز دیده نشده است.

از بیرون ممکن است تفاوت را «فرهنگ سازمانی» بنامیم. این نام‌گذاری مفید است، اما هنوز کافی نیست. از منظر هستی‌شناختی، تفاوت عمیق‌تر است: افراد در جهان‌های متفاوتی سکنی گزیده‌اند و همان جهان‌ها دامنه‌ی عمل ممکن آنان را تعیین می‌کنند.

۳. دازاین؛ انسانی که بودنش برای خودش مسئله است

هایدگر برای اشاره به آن موجودی که می‌تواند از هستی بپرسد، واژه‌ی Dasein را به کار می‌برد. ترجمه‌ی لفظی آن چیزی شبیه «بودن-آنجا» است، اما دازاین نام دیگری برای انسان به معنای زیست‌شناختی یا روان‌شناختی نیست. دازاین موجودی است که بودنش برای خودش مسئله است؛ موجودی که فقط «وجود ندارد»، بلکه در هر لحظه به نحوی با امکان‌های بودن خود نسبت دارد.

این نکته برای راهبری بنیادی است. انسان یک شیء با مجموعه‌ای ثابت از خصوصیات نیست. من ممکن است خودم را «فردی محتاط»، «کسی که در جمع حرف نمی‌زند»، «مدیری که باید همه‌چیز را کنترل کند» یا «کسی که توان راهبری ندارد» بشناسم. اما آن کسی که می‌دانم هستم، تمام آن چیزی نیست که می‌توانم باشم. این شناخت، اغلب رسوب تاریخ، تفسیرها، واکنش‌ها و نگاه دیگران است که به‌صورت هویت تثبیت شده است.

در محتوای راهبری، من بارها از این تمایز استفاده کرده‌ام: «آن کسی که می‌دانید هستید» فقط یک شیوه‌ی بودن است، نه حکم نهایی درباره‌ی وجود شما. این جمله اگر به یک فکر مثبت تقلیل پیدا کند، قدرتی ندارد. منظور این نیست که هرکس هرچه خواست می‌تواند بشود یا محدودیت‌های واقعی وجود ندارند. منظور این است که هویت تثبیت‌شده‌ی ما، خودِ ما نیست؛ یکی از شیوه‌هایی است که در آن زندگی کرده‌ایم و برایمان آشنا شده است.

هایدگر این ساختار را با «مالِ من بودن» دازاین پیوند می‌دهد: بودن هر دازاین در هر مورد، از آنِ خود اوست. انسان نمی‌تواند مسئولیت وجودش را مانند یک شیء به دیگری واگذار کند. حتی وقتی مطابق انتظار دیگران زندگی می‌کند، این خود اوست که در آن شیوه‌ی بودن قرار دارد. این سخن سرزنش نیست؛ بازگرداندن امکان است.

۴. هستی-در-جهان؛ پایان جدایی انسان و موقعیت

در زبان عادی می‌گوییم انسان «در» جهان است، همان‌گونه که آب در لیوان است. اما هایدگر تأکید می‌کند «در» در هستی-در-جهان، رابطه‌ی مکانی دو چیز مستقل نیست. انسان و جهان ابتدا جدا نیستند که بعد با هم ارتباط برقرار کنند. بودن انسان از آغاز، درگیر‌بودن، سکنی‌گزیدن و سروکارداشتن با جهان است.

جهان نیز فقط مجموعه‌ی اشیای موجود در فضا نیست. جهان شبکه‌ی ارجاع‌ها و معناهایی است که در آن، چیزها برای ما چیزی هستند. چکش صرفاً جسمی با وزن و شکل مشخص نیست؛ چیزی است برای کوبیدن میخ، در یک کار، برای ساختن چیزی، برای کسی و در نسبت با امکانات دیگر. معنای چکش در شبکه‌ی «برای چه»های آن آشکار می‌شود.

همین ساختار را می‌توان در سازمان دید. یک گزارش فقط فایل یا چند عدد نیست. ممکن است ابزاری برای تصمیم‌گیری، وسیله‌ای برای محافظت از خود، مدرکی برای مقصرشناختن دیگری یا فرصتی برای یادگیری باشد. یک جلسه ممکن است محل هماهنگی، نمایش قدرت، انجام تشریفات یا خلق آینده باشد. چیزی که یک شیء یا رویداد «هست»، فقط در ویژگی فیزیکی آن قرار ندارد؛ در جهانی که در آن به کار می‌آید آشکار می‌شود.

برای همین، تغییر رفتار بدون تغییر جهان اغلب پایدار نمی‌ماند. اگر از فرد بخواهیم شفاف باشد، اما جهان سازمان همچنان جهانی باشد که در آن شفافیت هزینه‌ی حیثیتی دارد، توصیه‌ی ما در برابر ساختار جهان ضعیف است. اگر از کارکنان بخواهیم نوآور باشند، اما خطا در آن جهان به‌صورت تهدید شغلی پدیدار شود، پوسترهای خلاقیت چیزی را تغییر نمی‌دهند.

در راهبری، ساختن جهان به معنای خیال‌پردازی یا انکار واقعیت نیست. یعنی آشکارکردن شبکه‌ی معناهایی که اکنون عمل ما را شکل می‌دهد و ایجاد بافتمانی که در آن، شکل دیگری از عمل طبیعی و معنادار شود.

۵. سکنی‌گزیدن در یک جهان؛ از دانستن راهبری تا راهبر بودن

یکی از تمایزهایی که در کار من اهمیت زیادی پیدا کرده، فرق میان «درباره‌ی یک قلمرو دانستن» و «در آن قلمرو سکنی‌گزیدن» است. می‌توان تاریخ موسیقی را دانست، اما در جهان موسیقی زندگی نکرد. می‌توان نظریه‌های کارآفرینی را خواند، اما هنوز در جهان ساختن کسب‌وکار سکنی نداشت. می‌توان صدها کتاب درباره‌ی راهبری خواند، اما در لحظه‌ای که مسئولیت، خطر، ابهام و مخالفت حاضر می‌شود، از جهان راهبری بیرون ماند.

سکنی‌گزیدن در جهان راهبری یعنی راهبری دیگر نقشی موقت یا رفتاری تقلیدی نباشد. موقعیت‌ها از پیش در شبکه‌ای از امکان‌های راهبری برای من پدیدار شوند. وقتی مسئله‌ای ظاهر می‌شود، پرسش من فقط این نباشد که «چه کسی مقصر است؟» یا «چگونه خوب به نظر برسم؟»؛ مسئله بتواند به‌صورت دعوتی برای ایستادن، روشن‌کردن، شنیدن، انتخاب و اقدام پدیدار شود.

این همان تفاوتی است که مدل هستی‌شناختی/پدیدارشناختی راهبری میان تسلط معرفت‌شناختی و تسلط هستی‌شناختی مطرح می‌کند. تسلط معرفت‌شناختی به دانستن درباره‌ی راهبری مربوط است. تسلط هستی‌شناختی به بودن و عمل‌کردن در جهان راهبری مربوط می‌شود؛ به‌گونه‌ای که راهبری به ابراز طبیعی هستی فرد تبدیل شود.

من «ابراز طبیعی» را به معنای آسان یا بی‌زحمت‌بودن نمی‌فهمم. یک نوازنده‌ی ماهر سال‌ها تمرین کرده است. طبیعی‌بودن اجرای او به این معنا نیست که بدون انضباط به دست آمده، بلکه یعنی تمایزها و تمرین‌ها چنان در بودن او جا گرفته‌اند که در لحظه‌ی اجرا، موسیقی را از روی دستورالعمل تولید نمی‌کند. راهبری نیز زمانی ابراز طبیعی می‌شود که فرد برای هر اقدام لازم نباشد به فهرست ویژگی‌های یک راهبر مراجعه کند.

۶. دغدغه و مراقبت؛ ما همیشه پیشاپیش درگیر هستیم

در هستی و زمان، دازاین موجودی بی‌طرف نیست که ابتدا جهان را مشاهده و بعد تصمیم بگیرد چه چیزی برایش اهمیت دارد. ساختار وجود او با «مراقبت» یا care توصیف می‌شود. ما همیشه پیشاپیش درگیر چیزی هستیم؛ چیزی برایمان اهمیت دارد، از چیزی دوری می‌کنیم، برای چیزی تلاش می‌کنیم یا نسبت به امکانی خود را می‌فهمیم.

این نکته، تصور رایج از تصمیم‌گیری کاملاً عقلانی را زیر سؤال می‌برد. ما داده‌ها را از نقطه‌ای خنثی نمی‌بینیم. آنچه اصلاً برایمان داده محسوب می‌شود، از پیش در میدان دغدغه‌های ما ظاهر شده است. مدیر مالی، طراح محصول و مشتری ممکن است به یک عدد واحد نگاه کنند، اما همان عدد در سه جهان و سه ساختار اهمیت متفاوت پدیدار می‌شود.

در کار با گروه‌ها، یکی از پرسش‌های جدی من همیشه این بوده است: این گروه واقعاً مراقب چه چیزی است؟ نه آنچه در بیانیه‌ی رسمی نوشته، بلکه آنچه در رفتار روزانه از آن محافظت می‌کند. آیا از نتیجه محافظت می‌کند یا از خوب‌به‌نظررسیدن؟ آیا حقیقت برایش مهم است یا هماهنگی ظاهری؟ آیا یادگیری را حفظ می‌کند یا قطعیت را؟ آیا تعهد بزرگ‌تر از خود دارد یا بقای موقعیت افراد؟

راهبری فقط اضافه‌کردن هدف به گروه نیست. گاهی باید آن ساختار پنهانِ دغدغه را آشکار کرد که از قبل گروه را سازمان داده است.

۷. حال‌و‌هوا؛ جهان پیش از تحلیل برای ما گشوده می‌شود

هایدگر «حال‌و‌هوا» یا mood/attunement را یک احساس خصوصی و فرعی نمی‌داند. حال‌و‌هوا شیوه‌ای است که جهان از طریق آن برای ما گشوده می‌شود. وقتی مضطرب، امیدوار، خشمگین یا بی‌تفاوتیم، ابتدا یک جهان خنثی را نمی‌بینیم و بعد احساسمان را روی آن نمی‌گذاریم. جهان در همان حال‌و‌هوا برایمان پدیدار می‌شود.

یک تیم ناامید فقط مجموعه‌ای از افراد دارای احساس ناامیدی نیست. امکان‌ها در آن تیم کم‌جان پدیدار می‌شوند. پیشنهاد تازه از ابتدا بی‌نتیجه به نظر می‌رسد. اشتباه گذشته به‌عنوان مدرکی برای شکست آینده حضور پیدا می‌کند. برعکس، در گروهی که امید مسئولانه وجود دارد، همان موانع واقعی‌اند، اما تمام واقعیت نیستند.

در Speaking Being، پیوند میان حال‌و‌هوا و «گوش‌دادن ازقبل‌همیشه» به‌خوبی دیده می‌شود. انسان معمولاً گمان می‌کند بدبینی‌اش نتیجه‌ی چیزی است که دیده؛ اما ممکن است پیش از مواجهه با موقعیت، به‌صورت بدبینانه آماده و کوک شده باشد. بعد هر آنچه می‌بیند، در همان کوک معنا می‌گیرد.

این نگاه مسئولیت تازه‌ای برای راهبر ایجاد می‌کند. راهبر مدیر احساسات دیگران نیست و نباید با خوش‌بینی اجباری واقعیت را بپوشاند. وظیفه‌ی او می‌تواند آشکارکردن حال‌و‌هوایی باشد که اکنون میدان امکان را بسته است. گاهی فقط وقتی گروه می‌تواند ناامیدی، ترس یا خشم خود را بدون سرزنش ببیند، امکان دیگری پدیدار می‌شود.

۸. گوش‌دادن ازقبل‌همیشه؛ پیش‌فهمی که پیش از سخن حاضر است

یکی از تمایزهای محوری در محتوای راهبری من «گوش‌دادن ازقبل‌همیشه» است. ما معمولاً گوش‌دادن را ظرفی خالی تصور می‌کنیم: دیگری حرف می‌زند و همان سخن بدون تغییر در ما می‌نشیند. اما گوش‌دادن ما از پیش پر است؛ از قضاوت‌ها، حافظه، نقش‌ها، ترس‌ها، انتظارات و تصویرهایی که از خود و دیگری ساخته‌ایم.

پیش از آنکه مدیرم حرف بزند، ممکن است او را «کسی که هیچ‌وقت مرا درک نمی‌کند» شنیده باشم. پیش از ارائه‌ی همکارم، شاید او را «فردی کم‌تجربه» شنیده باشم. پیش از مواجهه با بازخورد، ممکن است آن را «حمله به ارزشمندی خودم» شنیده باشم. گوش‌دادن ازقبل‌همیشه فقط بخشی از سخن را حذف نمی‌کند؛ آنچه باقی می‌ماند نیز طوری شکل می‌گیرد که با تفسیر قبلی سازگار شود.

میان این تمایز و آنچه هایدگر درباره‌ی ساختار پیشین فهم و تفسیر می‌گوید، نزدیکی مهمی وجود دارد. تفسیر هرگز از صفر آغاز نمی‌شود. ما همیشه با پیش‌داشت، پیش‌دید و پیش‌دریافت به چیزی نزدیک می‌شویم. این امر خطایی قابل حذف نیست؛ شرط امکان فهم است. مسئله زمانی آغاز می‌شود که پیش‌فهم خود را حقیقت خودِ چیز بدانیم و دیگر نتوانیم آن را ببینیم.

از این رو، هدف راهبری رسیدن به شنیدنی کاملاً بدون پیش‌فرض نیست. چنین نقطه‌ی خنثایی وجود ندارد. هدف، شفاف‌شدن نسبت به گوش‌دادنی است که ما را در اختیار گرفته است؛ تا شاید بتوانیم آنچه را دیگری می‌گوید دوباره بسازیم، نه اینکه فقط پژواک گذشته‌ی خود را بشنویم.

در تجربه‌ی من، لحظه‌ی تغییر در بسیاری از رابطه‌ها زمانی رخ می‌دهد که یکی از طرفین می‌بیند سال‌ها نه به شخص مقابل، بلکه به تصویر تثبیت‌شده‌ی او گوش داده است. دیگری شاید تغییر کرده باشد، اما در گوش‌دادن ما اجازه‌ی تغییر نداشته است.

۹. جهان‌بینی و چارچوب مرجع؛ آبی که ماهی نمی‌بیند

جهان‌بینی شبکه‌ای از باورها، مفروضات، جهت‌گیری‌ها و بداهت‌هایی است که از طریق آن‌ها دنیا، دیگران و خودمان را تفسیر می‌کنیم. چارچوب مرجع، صورت محلی‌تر همین ساختار است: لنزی که یک موضوع خاص را از خلال آن می‌بینیم.

دیدن جهان‌بینی دشوار است، چون جهان‌بینی چیزی نیست که معمولاً به آن نگاه می‌کنیم؛ همان چیزی است که از طریق آن نگاه می‌کنیم. مانند آب برای ماهی، در همه‌جا حاضر است و به همین دلیل ناپیداست.

در فلسفه‌ی هایدگر نیز فهم ما همواره در افقی از معنا رخ می‌دهد. چیزها بیرون از هر افق و هر نسبت به ما داده نمی‌شوند. جهان‌مندیِ جهان، همان شبکه‌ی معناداری است که در آن، هستنده‌ها می‌توانند خود را به نحوی نشان دهند.

برای من، پیوند این بحث با عملکرد روشن است. اگر چارچوب مرجع من این باشد که «راهبری یعنی مقام و اختیار»، در موقعیتی که هیچ عنوان رسمی ندارم، امکان راهبری برایم پدیدار نمی‌شود. اگر جهان‌بینی سازمان این باشد که «انسان فقط با پاداش و تنبیه حرکت می‌کند»، تمام طراحی‌های مدیریتی در همان افق شکل می‌گیرند. اگر یادگیری به معنای «نشان‌دادن اینکه می‌دانم» باشد، اعتراف به ندانستن ناممکن یا خطرناک می‌شود.

دگرگونی در این سطح، جایگزین‌کردن یک باور مثبت با یک باور منفی نیست. ابتدا باید خود لنز دیده شود. تا زمانی که لنز نامرئی است، آنچه از طریق آن می‌بینیم خود واقعیت به نظر می‌رسد.

۱۰. هستی-با؛ انسان پیش از فردبودن، با دیگران است

یکی از جنبه‌های مهم هستی و زمان برای فهم گروه‌ها، مفهوم Being-with یا «هستی-با» است. از نگاه هایدگر، بودن با دیگران یک ویژگی اضافی نیست که گاهی به انسان تنها ملحق شود. حتی وقتی کسی تنهاست، بودن او ساختاری اجتماعی دارد. ابزارهایی که استفاده می‌کند، زبانش، نقش‌هایش، معیارهای موفقیتش و امکان‌هایی که برای خود می‌شناسد، همه از جهانی مشترک آمده‌اند.

این یعنی نمی‌توان رفتار فرد را کاملاً جدا از جهان رابطه‌ای او فهمید. من در کار با گروه‌ها دیده‌ام که یک فرد می‌تواند در یک تیم پرسشگر، گشوده و مسئول باشد و در تیم دیگر ساکت، دفاعی یا محتاط شود. اگر فقط به ویژگی شخصیتی او نگاه کنیم، این تفاوت گیج‌کننده است. اما اگر فرد را هستی-در-جهان و هستی-با بفهمیم، رفتار او پاسخی جداگانه به محیط نیست؛ بخشی از الگویی رابطه‌ای است که در آن سکنی دارد.

این مشاهده یکی از سرچشمه‌های پرسش پژوهشی من شده است: چگونه «نحوه‌ی بودن» و چارچوب‌های مرجع فرد، در برخورد با بافتمان‌های مختلف گروهی، رفتار یادگیری و همکاری او را شکل می‌دهند؟ و مهم‌تر، چه نوع مداخله‌ای می‌تواند یادگیری را از یک بافتمان به بافتمان دیگر منتقل کند؟

این پرسش با توصیه‌ی ساده‌ی «خودت باش» حل نمی‌شود. خودی که در گروه پدیدار می‌شود، از رابطه جدا نیست. راهبری باید بتواند هم فرد و هم الگویی را ببیند که افراد با یکدیگر می‌سازند.

۱۱. «آن‌ها» و خودِ روزمره؛ وقتی هیچ‌کس تصمیم نگرفته اما همه پیروی می‌کنند

هایدگر برای توضیح یکی از ساختارهای زندگی روزمره از das Man استفاده می‌کند؛ چیزی که در ترجمه‌ی انگلیسی معمولاً the they نامیده می‌شود. «آن‌ها» گروه مشخصی از آدم‌های بد نیستند. همان ساختار بی‌نامی است که می‌گوید «آدم باید این‌طور باشد»، «اینجا این حرف را نمی‌زنند»، «همه می‌دانند موفقیت یعنی چه» یا «چنین ریسکی عاقلانه نیست».

در حاکمیت «آن‌ها»، مسئولیت محو می‌شود. کسی دقیقاً تصمیم نگرفته، اما شیوه‌ی پذیرفته‌شده بر همه حکومت می‌کند. تفاوت‌ها هموار می‌شوند، امور نامعمول به سطح متوسط بازگردانده می‌شوند و آنچه با سختی کشف شده، خیلی زود به حرفی آشنا و بی‌خطر تبدیل می‌شود.

در سازمان، این ساختار را زمانی می‌بینیم که همه از مشکلی خبر دارند، اما هیچ‌کس آن را متعلق به خود نمی‌داند. افراد می‌گویند «فرهنگ شرکت این است»، گویی فرهنگ موجودی مستقل است که بیرون از عمل روزانه‌ی آنان زندگی می‌کند. یا می‌گویند «مدیریت اجازه نمی‌دهد»، در حالی که بخشی از همان مدیریت‌اند یا هر روز با سکوت خود همان الگو را بازتولید می‌کنند.

اصیل‌بودن در اینجا به معنای متفاوت‌بودن نمایشی یا نادیده‌گرفتن دیگران نیست. یعنی امکان‌های خود را از حالت بی‌نام و عمومی پس‌گرفتن؛ دیدن اینکه من نیز در ساختن آنچه «همه» انجام می‌دهند شریکم و می‌توانم نسبت دیگری با آن بگیرم.

۱۲. افکنده‌شدگی و امکان؛ ما از صفر آغاز نمی‌کنیم

هایدگر برای توصیف این واقعیت که خود را همیشه از پیش در جهانی معین می‌یابیم، از «افکنده‌شدگی» سخن می‌گوید. ما زمان، خانواده، بدن، زبان مادری، تاریخ، بسیاری از رخدادهای گذشته و بخش بزرگی از شرایط آغازین خود را انتخاب نکرده‌ایم. وقتی به خود آگاه می‌شویم، بازی مدت‌هاست شروع شده است.

افکنده‌شدگی نباید با جبر اشتباه گرفته شود. دازاین هم‌زمان «پرتاب‌شده» و «طرح‌افکن» است. ما از دل شرایطی که انتخاب نکرده‌ایم، به‌سوی امکان‌ها خود را می‌افکنیم. آزادی انسان آزادیِ بی‌شرط و بیرون از واقعیت نیست؛ توان نسبت‌گرفتن با آن چیزی است که به ما داده شده و گشودن امکانی درون آن.

این تمایز در راهبری مرا از دو افراط دور می‌کند. افراط اول، قربانی‌شدن در برابر گذشته و شرایط است: «من چنینم چون خانواده، سازمان یا تاریخم چنین بوده است.» افراط دوم، انکار ساده‌لوحانه‌ی واقعیت است: «هرکس هرچه بخواهد می‌تواند، فقط کافی است انتخاب کند.» هیچ‌کدام برای من کافی نیست.

ما از جایی واقعی آغاز می‌کنیم. محدودیت‌های مادی، اجتماعی، بدنی و تاریخی وجود دارند. اما معنای آن‌ها و نسبت ما با آن‌ها از پیش برای همیشه تعیین نشده است. راهبری در فاصله‌ی میان «آنچه به من داده شده» و «امکانی که می‌توانم برای آن بایستم» رخ می‌دهد.

وقتی در دوره‌ها از افراد دعوت می‌کنم منشأ بودن را اختیار کنند، منظورم این نیست که علت فیزیکی یا اخلاقی تمام اتفاقات گذشته‌اند. مسئولیت را با تقصیر یکی نمی‌کنم. منشأ بودن یک ایستمان عملی است: من می‌پذیرم که از این نقطه به بعد، نسبت من با آنچه رخ داده و اقدامی که اکنون ممکن است، به من مربوط است. این ایستمان، گذشته را تغییر نمی‌دهد؛ جایگاه من را در برابر گذشته تغییر می‌دهد.

۱۳. زمان؛ آینده‌ای که اکنون ما را سازمان می‌دهد

عنوان هستی و زمان اتفاقی نیست. هایدگر نشان می‌دهد ساختار وجودی دازاین اساساً زمانی است. انسان فقط در لحظه‌ای نقطه‌ای زندگی نمی‌کند که گذشته‌ای پشت سر و آینده‌ای جلوِ آن قرار گرفته باشد. گذشته، حال و آینده در شیوه‌ی بودن او به هم تنیده‌اند.

دازاین همیشه پیشاپیش از خود جلوتر است؛ خود را از امکان‌هایش می‌فهمد. هم‌زمان، در جهانی افکنده شده و با گذشته‌ای زندگی می‌کند که هنوز در اکنون او فعال است. حال نیز فقط «این لحظه» نیست؛ میدان درگیری با چیزهایی است که اکنون اهمیت دارند.

این نگاه، معنای «آینده» را در راهبری تغییر می‌دهد. آینده صرفاً تاریخی نیست که هنوز نرسیده است. آینده همین حالا به‌عنوان بافتمان عمل ما حضور دارد. اگر آینده برای یک تیم «شکست محتمل» باشد، همان آینده امروز در احتیاط، تعویق و کوچک‌کردن تعهدها عمل می‌کند. اگر آینده «اثبات‌کردن ارزش خود به دیگران» باشد، اکنونِ تیم حول نمایش، مقایسه و محافظت سازمان می‌یابد.

بخش بزرگی از آینده‌ی ما از گذشته می‌آید. گذشته الگویی می‌سازد و ذهن آن را ادامه می‌دهد؛ بعد ما این ادامه‌ی محتمل را «واقع‌بینی» می‌نامیم. آینده‌ی نزدیک به حتمی، اغلب گذشته‌ای است که لباس فردا پوشیده است.

در کار راهبری، تمایز «آینده‌ی خلق‌شده» برای من راهی است برای گسستن از این تداوم. خلق آینده، پیش‌بینی خوش‌بینانه نیست. اعلام یک امکان هم به‌تنهایی کافی نیست. آینده‌ی خلق‌شده زمانی قدرت پیدا می‌کند که به بافتی برای اکنون تبدیل شود، تعهدها را سازمان دهد و آن کسی را که لازم است باشیم به میدان بیاورد.

در تجربه‌های سازمانی خود دیده‌ام که انتخاب پروژه به‌صورت یک آینده‌ی خلق‌شده می‌تواند کیفیت جلسه‌ها و همکاری را تغییر دهد، چون پروژه دیگر فقط مجموعه‌ای از کارها نیست. پروژه به جهانی تبدیل می‌شود که نقش‌ها، گفت‌وگوها و تصمیم‌ها در آن معنای تازه می‌گیرند. هنوز لازم است این مشاهدات با روش‌های دقیق‌تر و در بازه‌های طولانی‌تر بررسی شوند، اما جهت پدیده برایم روشن است: آینده فقط مقصد عمل نیست؛ یکی از منابع سازمان‌دهنده‌ی عمل در زمان حال است.

۱۴. زبان؛ از توصیف جهان تا گشودن جهان

یکی از عمیق‌ترین نقاط تماس هایدگر و ارهارد، جایگاه زبان است. البته نباید زبان این دو را کاملاً معادل گرفت. در هستی و زمان، گفتار یا discourse articulation فهم‌پذیری جهان است؛ زبان صورت بیان‌شده‌ی آن محسوب می‌شود. در آثار متأخر هایدگر، زبان حتی بنیادی‌تر می‌شود و به جای ابزاری در اختیار انسان، به قلمرویی تبدیل می‌شود که انسان در آن سکنی می‌گزیند.

در سنت رایج، زبان را وسیله‌ای برای بازنمایی جهان می‌فهمیم. جهان از قبل وجود دارد، بعد من جمله‌ای می‌سازم که ممکن است آن را درست یا غلط توصیف کند. این کارکرد زبان ضروری است، اما تمام قدرت زبان نیست.

اعمال گفتاری نشان می‌دهند بعضی سخنان چیزی را گزارش نمی‌کنند؛ کاری انجام می‌دهند. وقتی می‌گویم «قول می‌دهم»، فقط وضعیت ذهنی خود را توصیف نمی‌کنم. تعهدی را به جهان می‌آورم که پیش از سخن وجود نداشت. اعلام، درخواست، دعوت، پذیرش و انتخاب نیز می‌توانند ساختار موقعیت را تغییر دهند.

در مدل جدید عملکرد، زبان از این هم فراتر می‌رود: نحوه‌ای که موقعیت برای ما پدیدار می‌شود، دست‌کم توسط زبان شکل می‌گیرد و همیشه از طریق زبان قابل دسترسی است. این ادعا نباید به این شعار تقلیل پیدا کند که «با عوض‌کردن کلمات، واقعیت بیرونی عوض می‌شود». اگر منابع مالی وجود ندارد، گفتن اینکه وجود دارد آن را خلق نمی‌کند. اما «کمبود منابع» می‌تواند در جهان‌های متفاوتی پدیدار شود: پایان کار، مسئله‌ای برای طراحی، دعوتی به اولویت‌بندی یا مدرکی برای بی‌کفایتی. هرکدام دامنه‌ی متفاوتی از عمل را باز می‌کنند.

زبان فقط آنچه را می‌بینیم نام‌گذاری نمی‌کند؛ گاهی امکان دیدن چیزی را فراهم می‌کند. تا وقتی تمایزی ندارم، پدیده ممکن است در برابر چشمانم باشد اما برایم آشکار نشود. بعد از تمایز، جهان همان جهان فیزیکی است، اما چیزهای تازه‌ای در آن قابل دیدن و عمل‌کردن می‌شوند.

۱۵. تمایز، تعریف و انتقال از دانستن به دیدن

در Speaking Being، تفاوت میان تعریف و تمایز جایگاه مهمی دارد. تعریف، مرز مفهومی یک واژه را روشن می‌کند. تمایز قلمرویی می‌گشاید که در آن، نمونه‌های پدیده می‌توانند برای فرد پدیدار شوند.

ممکن است کسی تعریف دقیقی از «یکپارچگی» حفظ کرده باشد اما نتواند لحظه‌ای را ببیند که کلامش کامل نیست. ممکن است درباره‌ی «گوش‌دادن ازقبل‌همیشه» توضیح دهد، اما در همان لحظه متوجه نباشد که چگونه سخن دیگری را تحریف می‌کند. ممکن است نظریه‌ی راهبری بداند، اما موقعیتی را که دعوت به راهبری می‌کند تشخیص ندهد.

برای همین، در طراحی دوره‌هایم، توضیح را نقطه‌ی پایان نمی‌دانم. تجربه‌گری‌های دوره برای آن طراحی شده‌اند که شرکت‌کننده تمایز را در زندگی خود بیابد؛ نه اینکه فقط بتواند پاسخ درست بدهد. او باید وارد موقعیت واقعی شود، عمل خود را مشاهده کند، تأمل بنویسد و به تجربه‌ی دیگران گوش دهد.

در یک بررسی میدانی که طی بازه‌های یک، دو، چهار و شش‌ماهه روی بیش از ۳۰۰ شرکت‌کننده انجام دادیم، میان مشارکت منظم در تجربه‌گری‌ها و توانایی به‌کارگیری موضوعات دوره در پروژه‌های راهبری، الگویی قابل‌مشاهده دیدیم. کسانی که فقط در سطح مفهوم ماندند، بیشتر در تفکیک و اعمال تمایزها دچار گسست می‌شدند. این یافته‌ها را به‌عنوان نتیجه‌ی قطعی یا پژوهش آزمایشی کنترل‌شده عرضه نمی‌کنم؛ آن‌ها مشاهدات یک فرایند عملی‌اند که باید دقیق‌تر سنجیده و تکرار شود. اما تجربه‌ی چندساله‌ام یک نکته را بارها تأیید کرده است: فهمیدنِ توضیح، با کشف‌کردنِ پدیده برای خود یکی نیست.

۱۶. عرصه‌ی روشنگاه؛ جایی که چیزها امکان ظهور پیدا می‌کنند

یکی از استعاره‌های مهم در خوانش هایدگر «روشنگاه» یا clearing است. در جنگل انبوه، روشنگاه فضایی باز است که نور وارد آن می‌شود و چیزها امکان دیده‌شدن پیدا می‌کنند. روشنگاه یک شیء دیگر در میان اشیا نیست؛ فضای گشودگی‌ای است که در آن، اشیا می‌توانند آشکار شوند.

وقتی این استعاره را به وجود انسان پیوند می‌دهیم، «من» دیگر فقط جسم یا ذهنی بسته در داخل بدن نیست. انسان عرصه‌ای است که دنیا، دیگران و حتی تصویری که «خود» می‌نامد در آن پدیدار می‌شوند. این سخن به معنای انکار مغز، بدن یا واقعیت بیرونی نیست. دعوتی است برای تعلیق مدل کارتزینی‌ای که تجربه را درون ذهن و جهان را بیرون از آن حبس می‌کند.

در برخی تجربه‌گری‌های راهبری، از افراد دعوت کرده‌ام بررسی کنند دقیقاً کجا هستند و دیگری کجا پدیدار می‌شود. پاسخ بدیهی این است: من اینجا، او آنجا. اما تجربه‌ی دیدن او کجا اتفاق می‌افتد؟ تجربه‌ی بدن خودم، فکرهایم و تصویر «من» کجا پدیدار می‌شوند؟ این پرسش به‌سادگی پاسخ داده نمی‌شود؛ قرار نیست با یک مفهوم جایگزین شود. کار آن ایجاد شکاف در بداهتی است که سال‌ها تجربه‌ی ما را سازمان داده است.

فهم راهبر به‌عنوان روشنگاه، مسئولیت او را تغییر می‌دهد. راهبر فقط کسی نیست که تصمیم درست دارد؛ می‌تواند کسی باشد که فضایی می‌سازد تا چیزی که پنهان بوده آشکار شود: یک تعارض، یک امکان، یک صدای حذف‌شده، یک حقیقت ناخوشایند یا یک آینده‌ی مشترک.

۱۷. حقیقت به‌مثابه ناپوشیدگی

ما معمولاً حقیقت را مطابقت گزاره با واقعیت می‌دانیم. این سطح از حقیقت ضروری است: گزارش باید با داده‌ها بخواند، وعده باید روشن باشد و ادعا باید قابل بررسی بماند. اما هایدگر به معنای قدیمی‌تر aletheia، یعنی ناپوشیدگی یا آشکارشدن، توجه می‌کند.

در گروه‌ها، ممکن است تمام جمله‌های افراد از نظر اطلاعاتی درست باشند، اما واقعیت اصلی همچنان پوشیده بماند. اعضا از برنامه، بودجه و زمان حرف می‌زنند، در حالی که بی‌اعتمادی یا ترس از قدرت، گفت‌وگو را هدایت می‌کند. هیچ‌کس دروغ صریح نگفته است؛ بااین‌حال حقیقت وضعیت آشکار نشده است.

اصالت در این سطح فقط صداقت کلامی نیست. توان اجازه‌دادن به پدیده برای آشکارشدن است، حتی وقتی تصویری را که از خود یا گروه ساخته‌ایم تهدید می‌کند. آنچه در منابع راهبری «اصیل‌بودن درباره‌ی غیراصیل‌بودن» نامیده می‌شود، برای من همین حرکت است: فرد لازم نیست ابتدا غیراصیل‌بودن خود را حذف کند تا اصیل شود؛ می‌تواند پنهان‌کاری، وانمودکردن یا محافظت خود را همان‌گونه که رخ می‌دهد آشکار کند.

این آشکارشدن به‌خودی‌خود همه‌چیز را حل نمی‌کند، اما بدون آن مداخله روی تصویری ناقص بنا می‌شود.

۱۸. اصالت؛ پس‌گرفتن امکان‌های خود، نه ساختن یک شخصیت جذاب

«اصالت» یکی از واژه‌هایی است که به‌آسانی سطحی می‌شود. در زبان عمومی، اصیل‌بودن گاهی یعنی هرچه در لحظه احساس می‌کنم بیان کنم یا به سبک شخصی خود وفادار بمانم. در هایدگر، مسئله عمیق‌تر است. اصالت یک ویژگی اخلاقی یا شخصیتی ثابت نیست؛ نحوه‌ای از نسبت‌گرفتن دازاین با امکان‌های خودش است.

دازاین روزمره غالباً امکان‌هایش را از «آن‌ها» می‌گیرد. می‌خواهد همان چیزی باشد که معتبر شناخته می‌شود. اصالت زمانی گشوده می‌شود که فرد امکان‌های خود را به عهده می‌گیرد؛ نه به معنای خودمحوری، بلکه با پذیرش اینکه هیچ نسخه‌ی عمومی نمی‌تواند مسئولیت وجود او را به جای او حمل کند.

در کار ارهارد، اصالت وجه عملی و گفت‌وگویی پیدا می‌کند. فرد ابتدا غیراصیل‌بودن خود را می‌بیند: چیزهایی که پنهان می‌کند، نقشی که بازی می‌کند، تصویری که حفظ می‌کند یا کلامی که کامل نکرده است. اصالت از کامل‌بودن شروع نمی‌شود؛ از راست‌کردن رابطه با آنچه واقعاً رخ داده آغاز می‌شود.

این نقطه در راهبری بسیار مهم است. کسی که باید دائماً راهبر به نظر برسد، بخش بزرگی از توان خود را صرف حفظ ظاهر می‌کند. نمی‌تواند راحت بگوید «نمی‌دانم»، «اشتباه کردم» یا «به کمک نیاز دارم». در مقابل، اصالت می‌تواند فضایی بسازد که در آن، اقتدار از ادعای بی‌نقص‌بودن نیاید؛ از توان ایستادن در حقیقت موقعیت و مسئولیت اقدام بیاید.

۱۹. انتخاب و مسئولیت؛ آزادی بدون تضمین

در Speaking Being، انتخاب با تصمیم مبتنی بر دلیل یکسان نیست. بسیاری از آنچه انتخاب می‌نامیم، نتیجه‌گیری از مجموعه‌ای از دلایل است. تا زمانی که دلایل قانع‌کننده‌اند، حرکت می‌کنیم و وقتی تغییر می‌کنند، تعهدمان نیز فرو می‌ریزد.

انتخاب اصیل، نفی عقل و دلیل نیست. معنایش این است که در نهایت، دلایل نمی‌توانند جای شخص انتخاب‌کننده را بگیرند. من می‌توانم دلایل را بررسی کنم، پیامدها را بفهمم و نظر دیگران را بشنوم؛ اما لحظه‌ای هست که باید بدون ضمانت کامل بایستم.

این انتخاب خطر دارد. امکان شکست، پشیمانی و خطا را حذف نمی‌کند. درست به همین دلیل، انتخاب با مسئولیت پیوند دارد. مسئولیت از نظر من پذیرش تقصیر برای همه‌چیز نیست. ایستادن به‌عنوان منشأ پاسخ خود است؛ یعنی به‌جای اینکه تمام ظرفیت عمل را به شرایط، گذشته یا دیگری واگذار کنم، سهم خود را در ساختن اکنون و آینده به عهده بگیرم.

در اینجا جمله‌ای که بارها برای خودم روشن شده اهمیت دارد: زندگی برای من کافی است؛ همان‌طور که هست، مسئله‌ای ندارد. این جمله انکار رنج یا بی‌عدالتی نیست. به این معناست که لازم نیست از فرض «یک جای کار من یا زندگی خراب است» حرکت کنم. وقتی عمل من صرفاً پروژه‌ای برای تعمیر ارزشمندی خودم نباشد، می‌توانم از بازیِ ازپیش‌باخته‌ی اثبات خود بیرون بیایم و از موضعی آزادتر دست به عمل بزنم.

۲۰. چهار عامل بنیادین راهبری و نسبت آن‌ها با هایدگر

در مدل راهبری‌ای که با آن کار کرده‌ام، چهار عامل بنیادین برجسته‌اند: یکپارچگی، اصالت، تعهد به چیزی بزرگ‌تر از خود، و منشأبودن در موضوع. وسوسه‌انگیز است که برای هرکدام معادلی مستقیم در هایدگر پیدا کنیم، اما این کار هم فلسفه‌ی هایدگر را ساده می‌کند و هم مدل راهبری را. ارتباط‌ها واقعی‌اند، اما برابری مفهومی نیستند.

یکپارچگی

در مدل ارهارد، جنسن و زافرون، یکپارچگی در درجه‌ی اول فضیلت اخلاقی نیست؛ وضعیت تمام‌وکمال و کارا بودن است. برای انسان، به کامل‌بودن کلام مربوط می‌شود: آنچه گفته، آنچه می‌داند باید انجام دهد، آنچه دیگران به‌طور موجه از او انتظار دارند و آنچه برایش می‌ایستد. وقتی نمی‌تواند به کلامش عمل کند، حفظ یکپارچگی از طریق اعلام به‌موقع و رسیدگی به پیامدها ممکن می‌شود.

این مفهوم مستقیماً از هایدگر نمی‌آید. اما از نظر عملی، بدون یکپارچگی، جهان مشترک فرو می‌ریزد. اگر کلام قابل اتکا نباشد، ابزارها، برنامه‌ها و تعهدها کارایی خود را از دست می‌دهند. یکپارچگی بستری می‌سازد که در آن امکان‌ها بتوانند به اقدام هماهنگ تبدیل شوند.

اصالت

اینجا نزدیکی با هایدگر بیشتر است، اما همچنان باید محتاط بود. اصالت در هر دو قلمرو با پس‌گرفتن امکان‌های خود و خروج از سلطه‌ی هویت عمومی ارتباط دارد. بااین‌حال، مدل راهبری اصالت را به شیوه‌های گفت‌وگویی مشخصی مانند آشکارکردن غیراصیلی و کامل‌کردن امور حل‌نشده پیوند می‌دهد؛ چیزی که پروژه‌ی فلسفی هایدگر به همان صورت ارائه نمی‌کند.

تعهد به چیزی بزرگ‌تر از خود

هایدگر انسان را موجودی می‌بیند که از امکان‌هایش و از آنچه برایش اهمیت دارد فهم می‌شود. در راهبری، تعهد بزرگ‌تر از خود، جهان فرد را از پروژه‌ی محافظت از هویت شخصی فراتر می‌برد. وقتی تعهد فقط اثبات موفقیت من است، دیگران ابزار داستان من می‌شوند. تعهدی بزرگ‌تر می‌تواند فضای همکاری، شجاعت و خدمت را باز کند.

منشأبودن در موضوع

منشأبودن یک ادعای متافیزیکی درباره‌ی علت همه‌ی رخدادها نیست. یک ایستمان برای عمل است. فرد می‌گوید: «این موضوع به من مربوط است؛ منتظر نمی‌مانم دیگری ابتدا تغییر کند.» این ایستمان با افکنده‌شدگی تناقض ندارد، چون شرایط داده‌شده را انکار نمی‌کند. نسبت فرد با شرایط و امکان پاسخ او را پس می‌گیرد.

این چهار عامل برای من جایگزین تحلیل هستی‌شناختی نیستند؛ پلی هستند از آشکارشدن به عمل.

۲۱. راهبری و منشأ عملکرد؛ تغییر آنچه طبیعی به نظر می‌رسد

اگر عمل با نحوه‌ی پدیدارشدن موقعیت همبسته است، هدف مداخله صرفاً وادارکردن فرد به رفتاری متفاوت نیست. باید بررسی کرد چه چیزی برای او در حال پدیدارشدن است.

فرض کنیم مدیری بازخورد نمی‌دهد. می‌توان به او تکنیک بازخورد آموخت. اما اگر بازخورد برای او «آسیب‌زدن به رابطه» پدیدار می‌شود، در لحظه‌ی واقعی احتمالاً سکوت می‌کند یا سخن را چنان نرم می‌کند که چیزی منتقل نشود. اگر بتواند ببیند که «مراقبت» و «مواجهه» لزوماً متضاد نیستند، همان موقعیت ممکن است به‌صورت مراقبت از رشد فرد و سلامت تیم پدیدار شود. رفتار تازه دیگر فقط اجرای دستور نیست؛ با جهانی تازه همبسته است.

این نگاه به معنای نادیده‌گرفتن دانش، مهارت یا انگیزه نیست. مدل جدید عملکرد خود را جایگزین علوم اعصاب، روان‌شناسی یا مدیریت نمی‌داند. پرسش آن عملی است: در این لحظه، به کدام سطح دسترسی داریم که بتواند عمل را تغییر دهد؟ من نمی‌توانم مستقیماً شبکه‌های عصبی فرد را مدیریت کنم، اما می‌توانم با زبان، تفسیر، تعهد و بافتمانی که موقعیت در آن برای او پدیدار می‌شود کار کنم.

معیار موفقیت نیز فقط احساس متفاوت نیست. اگر وقوع موقعیت تغییر کرده باشد، باید در عمل و نتیجه ردّی بگذارد: گفت‌وگویی که انجام می‌شود، قولی که کامل می‌گردد، تصمیمی که گرفته می‌شود یا همکاری‌ای که شکل دیگری پیدا می‌کند.

۲۲. آموزش هستی‌شناختی؛ چرا تجربه‌گری جای سخنرانی را نمی‌گیرد، اما آن را کامل می‌کند

هایدگر میان فکر اصیل و صرف داشتن مجموعه‌ای از ایده‌ها تمایز می‌گذارد. Speaking Being نیز بارها نشان می‌دهد گفت‌وگوی هستی‌شناختی قرار نیست صرفاً اطلاعات بیشتری منتقل کند. هدف، آشکارکردن شیوه‌ای از بودن است که معمولاً از دید پنهان می‌ماند.

این کار با آموزش رایج تفاوت دارد. در آموزش رایج، مدرس چیزی می‌داند و دانشجو باید آن را دریافت کند. در یادگیری هستی‌شناختی، مدرس نمی‌تواند کشف را به‌جای شرکت‌کننده انجام دهد. می‌تواند تمایز، پرسش و تجربه‌ای طراحی کند که فرد در آن، پدیده را برای خود ببیند.

به همین دلیل من از «درون گود» و «جایگاه تماشاگر» استفاده می‌کنم. تماشاگر می‌تواند درباره‌ی شنا همه‌چیز بداند اما خیس نشود. درون گود، فرد با عدم قطعیت، بدن، احساس، تاریخ و رابطه‌ی واقعی خود درگیر است. دانش حذف نمی‌شود؛ جای درست خود را پیدا می‌کند.

تجربه‌گری، اگر خوب طراحی شده باشد، تمرین رفتاری کور نیست. چرخه‌ای از عمل، مشاهده، تأمل، گفت‌وگو و اقدام تازه است. فرد فقط نمی‌پرسد «آیا تمرین را انجام دادم؟»؛ می‌پرسد «در انجام یا ندادن آن، چه کسی بودم؟ جهان چگونه برایم پدیدار شد؟ چه چیزی را ندیدم؟ چه امکان تازه‌ای اکنون قابل تشخیص است؟»

این همان نقطه‌ای است که تجربه‌ی غوطه‌ورشدن برای من اهمیت پیدا می‌کند. یادگیری عمیق زمانی رخ می‌دهد که موضوع برای مدتی به جهان فرد تبدیل شود، نه اینکه در کنار ده‌ها محتوای پراکنده مصرف شود.

۲۳. گروه به‌عنوان میدان آشکارشدن، نه فقط ظرف افراد

در بسیاری از مدل‌ها، گروه مجموع افراد است. ابتدا ویژگی هر فرد را اندازه می‌گیریم و بعد می‌کوشیم نتیجه‌ی جمعی را از آن‌ها بسازیم. اما تجربه‌ی من با گروه‌ها نشان داده است که چیزی میان افراد شکل می‌گیرد که به هیچ‌یک به‌تنهایی تعلق ندارد: حال‌و‌هوا، تاریخ مشترک، ناگفته‌ها، ساختار قدرت، معیارهای تعلق و شیوه‌ی گوش‌دادن جمعی.

یک گروه می‌تواند «گوش‌دادن ازقبل‌همیشه»ی مشترک داشته باشد. ممکن است هر ایده‌ی تازه را پیشاپیش به‌عنوان تهدید، کار اضافی یا نمایش فردی بشنود. ممکن است درباره‌ی عضو مشخصی روایتی ساخته باشد که هر رفتار او را در همان روایت جذب کند. حتی اگر فرد تغییر کند، سیستم رابطه‌ای می‌تواند او را به نقش قبلی بازگرداند.

در طراحی Mastery for Life و مداخلات مرتبط، برای من مهم بوده که تأمل فقط در کلاس یا یک گروه امن باقی نماند. پرسش اصلی، انتقال است: آیا فرد می‌تواند همان گشودگی را در تیم دیگری که تاریخ، قدرت و گوش‌دادن متفاوتی دارد حفظ کند؟ در یکی از مسیرهای مشاهده، واکنش‌ها را در سه جهت کلیِ گشاینده، منقبض‌کننده و خنثی دنبال کردم و به تغییراتی پایدار در رابطه‌ی بعضی شرکت‌کنندگان با «ندانستن» رسیدم. این تجربه نشان داد تغییر فقط افزودن پاسخ تازه نیست؛ گاهی رابطه‌ی هویتی فرد با ندانستن تغییر می‌کند. او دیگر مجبور نیست ندانستن را پنهان کند و می‌تواند از آن به‌عنوان آغاز یادگیری استفاده کند.

اما این انتقال خودکار نیست. بافتمان جدید می‌تواند شیوه‌ی قدیمی بودن را دوباره فعال کند. به همین دلیل، راهبری گروهی باید هم ظرفیت فرد برای تأمل و هم شرایط رابطه‌ای ظهور آن ظرفیت را بررسی کند.

۲۴. از «در رابطه بودن» تا «رابطه به‌عنوان امکان»

در کار با رابطه‌ها، یکی از تفاوت‌های مهم برای من این بوده که رابطه را فقط ادامه‌ی تاریخ مشترک نبینم. معمولاً رابطه از گذشته تغذیه می‌شود: تو همیشه چنین بوده‌ای، من در برابر تو چنان می‌شوم، این اختلاف بارها تکرار شده و آینده نیز ادامه‌ی همان است.

وقتی رابطه از گذشته سازمان می‌یابد، هر سخن جدید به‌سرعت در پرونده‌ی قدیمی ثبت می‌شود. طرفین نه با یکدیگر، بلکه با انباشت تفسیرهای خود مواجه‌اند. به همین دلیل گاهی از تغییر قلمرو رابطه سخن گفته‌ام: به‌جای بهبود بی‌پایان الگویی که گذشته ساخته، امکان تازه‌ای برای رابطه فراخوانده شود؛ رابطه‌ای که دوباره مانند یک پرسش پدیدار شود، نه مانند پاسخ قطعی درباره‌ی دیگری.

تمایز «من عاشق تو هستم» و «من عشق با تو هستم» نیز در همین زمینه برایم اهمیت دارد. اولی ممکن است عشق را حالتی بداند که در آن قرار گرفته‌ام و ادامه‌اش به رفتار یا حضور دیگری وابسته است. دومی مرا دعوت می‌کند عشق را شیوه‌ی بودن و منبع حضور خود در رابطه ببینم. این بازی زبانی، اگر صرفاً جمله‌ای زیبا باشد، ارزشی ندارد. قدرتش در تجربه‌ای است که ممکن است باز کند: من برای آوردن عشق به رابطه منتظر تأمین آن از سوی دیگری نمی‌مانم.

این به معنای تحمل آسیب، حذف مرزها یا انکار مسئولیت دیگری نیست. «اجازه‌دادن به دیگری که همان کسی باشد که هست و نیست» با بی‌عملی یکی نیست. گاهی عشق دقیقاً به شکل مرزبندی، مخالفت یا پایان‌دادن به رابطه ظاهر می‌شود. نکته این است که عمل از کمبود و مطالبه‌ی تکمیل‌شدن من توسط دیگری نیاید.

در زبان هایدگر، هستی-با پیش از هر رابطه‌ی انتخابی حاضر است. در زبان راهبری، پرسش این می‌شود که این هستی-با را چگونه زندگی می‌کنیم: به‌صورت استفاده، مقایسه، دفاع و تملک؛ یا به‌صورت فضایی که دیگری در آن امکان پدیدارشدن داشته باشد.

۲۵. فناوری و خطر تبدیل انسان به منبع قابل محاسبه

یکی از ظریف‌ترین بخش‌های Speaking Being، کنارهم‌گذاشتن نقد هایدگر از فناوری با تعبیر ارهارد از «فناوری تحول» است. در نگاه اول تناقض‌آمیز است. هایدگر فناوری مدرن را صرفاً مجموعه‌ی ابزارها نمی‌داند؛ آن را شیوه‌ای از آشکارسازی می‌بیند که طبیعت و انسان را به ذخیره‌ای آماده‌ی مصرف تبدیل می‌کند. در این افق، انسان نیز «منبع انسانی» می‌شود: قابل اندازه‌گیری، بهینه‌سازی و جایگزینی.

از سوی دیگر، ارهارد از فناوری به معنای مجموعه‌ای طراحی‌شده از تمایزها و گفت‌وگوها استفاده می‌کند که دسترسی عملی به دگرگونی می‌دهد. Speaking Being پیشنهاد می‌کند این فناوری می‌تواند نوعی تصاحب واژگون‌ساز باشد: استفاده از انضباط و طراحی فناوری برای گشودن قلمرویی که سلطه‌ی محاسبه را آشکار می‌کند.

این ادعا برای من هم جذاب است و هم نیازمند احتیاط. هر فناوری تحول ممکن است خود به همان چیزی تبدیل شود که قصد عبور از آن را دارد: انسان‌ها را به خروجی‌های استاندارد، تجربه‌ها را به فرایند قابل تکرار و راهبری را به محصول تبدیل کند. وقتی تمایزها به پاسخ صحیح، اصطلاحات مقدس یا ابزار کنترل دیگران تبدیل شوند، دیگر روشنگاه نمی‌سازند؛ جهان را تنگ می‌کنند.

معیار من این است: آیا روش، آزادی و مسئولیت فرد را بیشتر می‌کند یا وابستگی او را به مرجع و زبان خاص؟ آیا امکان پرسشگری را باز می‌گذارد یا پاسخ از پیش‌تعیین‌شده می‌سازد؟ آیا فرد می‌تواند تمایز را در زندگی خود کشف و حتی نقد کند، یا فقط باید آن را تکرار کند؟

راهبری هستی‌شناختی فقط زمانی معتبر است که خودش نیز در معرض همان شفافیت و پرسشگری قرار بگیرد که از دیگران طلب می‌کند.

۲۶. شکست، اختلال و لحظه‌ای که جهان خودش را نشان می‌دهد

هایدگر در تحلیل ابزار نشان می‌دهد وقتی وسیله روان کار می‌کند، معمولاً به‌صورت شیئی مستقل در مرکز توجه نیست. نجار هنگام کار در درجه‌ی اول به ویژگی‌های نظری چکش فکر نمی‌کند؛ از خلال آن مشغول ساختن است. اما وقتی چکش می‌شکند یا گم می‌شود، شبکه‌ی ارجاع‌هایی که پنهان بود آشکار می‌شود.

سازمان نیز در اختلال خود را نشان می‌دهد. یک خطای فنی ممکن است وابستگی‌های ناپیدا، نبود مالکیت، ضعف ارتباط یا تناقض میان ارزش اعلام‌شده و عمل واقعی را آشکار کند. بحران چیزی را خلق نمی‌کند که هیچ‌گاه وجود نداشته؛ اغلب آنچه را در عملکرد عادی پوشیده بود نمایان می‌کند.

راهبری در این لحظه دو امکان دارد. می‌تواند سریعاً اختلال را بپوشاند و سازمان را به ظاهر عادی بازگرداند، یا از اختلال برای دیدن جهانی استفاده کند که تا آن لحظه نامرئی بوده است. این به معنای رمانتیک‌کردن بحران نیست. درد و شکست ذاتاً رشدآفرین نیستند. آنچه تفاوت ایجاد می‌کند، نحوه‌ی مواجهه و ظرفیتی است که برای تأمل، حقیقت و اقدام ساخته می‌شود.

همین نکته در «بوته‌های آزمایش راهبری» نیز دیده می‌شود: تجربه‌ی سخت به‌تنهایی کسی را راهبر نمی‌کند. نوع نسبت‌گرفتن با آن تجربه می‌تواند هویت، ارزش‌ها و امکان‌های فرد را دگرگون کند. راهبری نباید برای تولید تحول، رنج مصنوعی بسازد؛ باید بتواند وقتی شکست رخ می‌دهد، امکان یادگیری را از زیر آوار دفاع و سرزنش بیرون بیاورد.

۲۷. مرگ، محدودیت و جدی‌شدن امکان

در هستی و زمان، هستی-به‌سوی-مرگ جایگاهی بنیادین دارد. مرگ برای هایدگر فقط رخدادی پزشکی در پایان زندگی نیست؛ امکان نهایی و شخصی‌ای است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را به‌جای من بر عهده بگیرد. رویارویی با فناپذیری، امکان‌های روزمره را از بداهت خارج می‌کند و فرد را با این پرسش روبه‌رو می‌سازد که واقعاً برای چه چیزی می‌ایستد.

در راهبری، یادآوری محدودبودن زمان می‌تواند تعهد را جدی کند. بسیاری از گفت‌وگوهای مهم را به «بعداً» واگذار می‌کنیم، گویی آینده ذخیره‌ای نامحدود است. بسیاری از پروژه‌ها را طوری مدیریت می‌کنیم که انگار هزینه‌ی تعویق فقط عددی در برنامه است، نه بخشی از زندگی انسان‌ها.

اما این مفهوم نیز مستعد سوءاستفاده است. نباید از مرگ برای فشار عاطفی، تصمیم عجولانه یا قهرمان‌سازی استفاده کرد. فناپذیری تضمین نمی‌کند انتخاب ما درست یا اخلاقی باشد. فقط پوششِ «همیشه وقت هست» را کنار می‌زند و مسئولیت انتخاب را روشن‌تر می‌کند.

۲۸. محدودیت جدی: اصالت بدون اخلاق کافی نیست

اگر بخواهیم از هایدگر برای راهبری بیاموزیم، نمی‌توانیم رابطه‌ی او با نازیسم را به حاشیه‌ای تاریخی تقلیل دهیم. این موضوع فقط قضاوت درباره‌ی شخصیت یک فیلسوف نیست؛ آزمونی برای خود مفهوم اصالت است. هایدگر توانست زبان تصمیم، اصالت و عزم را با انتخاب سیاسی‌ای پیوند دهد که پیامدهای فاجعه‌بار داشت و بعدها نیز مسئولیت خود را به اندازه‌ی کافی به عهده نگرفت.

مایکل زیمرمن در پس‌گفتار Speaking Being دقیقاً به این خطر توجه می‌کند: عزم و اصالت به‌خودی‌خود محتوای اخلاقی تصمیم را تضمین نمی‌کنند. فرد ممکن است با جدیت امکان خود را بر عهده بگیرد و همچنان در خدمتی مخرب بایستد.

این نقد برای مدل راهبری من تعیین‌کننده است. نمی‌توان «من انتخاب کردم» یا «من برای آینده‌ای ایستاده‌ام» را پایان گفت‌وگو دانست. باید پرسید این آینده برای چه کسانی کار می‌کند؟ چه صداهایی حذف شده‌اند؟ چه آسیبی ممکن است به نام تعهد توجیه شود؟ آیا نقد دیگران در روشنگاه ما امکان حضور دارد؟

تعهد بزرگ‌تر از خود فقط وقتی ارزش دارد که «بزرگ‌تر» به معنای عظمت خودشیفته‌وار پروژه نباشد. یکپارچگی، پاسخ‌گویی، شنیدن دیدگاه‌های مخالف و توجه به پیامدهای انسانی، حاشیه‌ی راهبری نیستند؛ حفاظ آن در برابر تبدیل‌شدن به سلطه‌اند.

از این نظر، اختلاف ارهارد و هایدگر نیز مهم است. کار ارهارد، با وجود زبان هستی‌شناختی، در پی ایجاد تفاوت در زندگی و اجتماع است و از مشارکت و جهانی که برای همه کار کند سخن می‌گوید. هایدگر متفکری ضدمدرن با نسبت سیاسی بسیار مسئله‌دار بود. شباهت مفهومی نباید این تفاوت اخلاقی و تاریخی را بپوشاند.

۲۹. آنچه تجربه‌ی من به این گفت‌وگو اضافه می‌کند

من نه ادعا می‌کنم تفسیر نهایی هایدگر را ارائه می‌دهم و نه تجربه‌های دوره را معادل پژوهش دانشگاهی کنترل‌شده می‌دانم. جایگاه من میان عمل و پژوهش است: سال‌ها با این تمایزها زندگی کرده‌ام، آن‌ها را ترجمه کرده‌ام، در دوره‌ها و سازمان‌ها به کار گرفته‌ام، تغییراتشان را دیده‌ام و محدودیت‌هایشان را نیز تجربه کرده‌ام.

چند مشاهده برای من پایدار مانده است:

اول، انسان‌ها اغلب بیش از آنچه گمان می‌کنند می‌دانند، اما بسیار کمتر از دانسته‌هایشان زندگی می‌کنند. فاصله‌ی دانستن و عمل را نمی‌توان همیشه با دانش بیشتر پر کرد.

دوم، رفتار فرد بدون بافتمان گروهی درست فهمیده نمی‌شود. همان شخص در دو گروه می‌تواند دو امکان متفاوت از خود را زندگی کند.

سوم، ترس از قضاوت و رابطه‌ی هویتی با ندانستن، یادگیری را محدود می‌کند. وقتی ندانستن به‌صورت نقص هویت پدیدار می‌شود، فرد به‌جای پرسشگری از خود محافظت می‌کند.

چهارم، تغییر پایدار فقط با تجربه‌ی لحظه‌ای قدرتمند تضمین نمی‌شود. تمایز باید در عمل، تأمل، رابطه و بافتمان‌های متفاوت دوباره زنده شود.

پنجم، زبان زمانی دگرگون‌کننده است که به دیدن و اقدام تازه منجر شود. تکرار واژگان هستی‌شناختی می‌تواند خود به شکلی از پنهان‌شدن تبدیل شود.

ششم، گروه زمانی تغییر می‌کند که اعضا مسئله را فقط در یک فرد نبینند و الگوی مشترکی را که خودشان بازتولید می‌کنند آشکار کنند. در آن لحظه، سرزنش می‌تواند جای خود را به عاملیت جمعی بدهد.

این مشاهدات مرا به سمت پژوهشی می‌برند که نه صرفاً اثربخشی یک دوره، بلکه انتقال شیوه‌های بودن در بافتمان‌های مختلف را بررسی کند.

۳۰. یک برنامه‌ی پژوهشی برای ادامه‌ی این مسیر

اگر بخواهم این مسیر را به زبان پژوهش صورت‌بندی کنم، پرسش اصلی من چنین است:

نحوه‌ی بودن، چارچوب‌های مرجع و جهانِ رابطه‌ای افراد چگونه رفتار یادگیری و همکاری آنان را در گروه‌های مختلف شکل می‌دهد، و چه نوع مداخله‌ی تأملی می‌تواند این تغییر را میان بافتمان‌ها قابل انتقال کند؟

این پرسش چند زیرپرسش دارد:

  1. افراد چگونه تجربه‌ی خود از «ندانستن»، قضاوت‌شدن، تعلق و تعارض را در گروه‌های متفاوت توصیف می‌کنند؟
  2. کدام ارزش‌های زیسته و الگوهای رابطه‌ای، تأمل و پرسشگری را حمایت یا محدود می‌کنند؟
  3. آیا تمایزهای هستی‌شناختی فقط در فضای دوره اثر دارند یا در تیم‌های کاری و روابط دیگر نیز به عمل تازه منجر می‌شوند؟
  4. چه چیزی باعث می‌شود یک بینش لحظه‌ای به شیوه‌ای پایدار از بودن تبدیل شود؟
  5. نقش تسهیل‌گر در گشودن روشنگاه چیست و در چه نقطه‌ای حضور او می‌تواند وابستگی یا قدرت نامتوازن تولید کند؟

برای بررسی چنین پرسش‌هایی، فقط سنجش رضایت شرکت‌کنندگان کافی نیست. به مشاهده‌ی طولی، مصاحبه‌ی پدیدارشناختی، یادداشت‌های تأملی، مقایسه‌ی رفتار فرد در چند گروه و داده‌هایی درباره‌ی الگوهای تعامل نیاز داریم. پژوهش کنشی نیز می‌تواند مناسب باشد، چون مداخله و یادگیری را از هم جدا نمی‌کند؛ با این شرط که پژوهشگر نسبت به نقش، قدرت و پیش‌فرض‌های خودش شفاف بماند.

این برنامه‌ی پژوهشی برای من ادامه‌ی طبیعی راهی است که از ترجمه شروع شد. ترجمه کمک کرد زبان را بفهمم. عمل کمک کرد محدودیت و قدرت تمایزها را ببینم. پژوهش می‌تواند این تجربه را در معرض پرسش، نقد و یادگیری مشترک قرار دهد.

۳۱. K2 به‌عنوان یک جهان، نه فقط یک شرکت

وقتی از K2 به‌عنوان «سرزمین فرصت‌های بی‌پایان» سخن می‌گویم، اگر این عبارت فقط شعار باشد، هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد. اما اگر به جهان مشترکی تبدیل شود که افراد در آن به‌عنوان راهبر و نوآور پدیدار شوند، می‌تواند شیوه‌ی عمل را سازمان دهد.

جهان با نوشتن بیانیه خلق نمی‌شود. باید در ساختار تصمیم، امکان مخالفت، نحوه‌ی برخورد با خطا، توزیع مسئولیت و کیفیت قول‌ها بدن پیدا کند. اگر کسی برای اقدام جسورانه دعوت شود اما در نخستین شکست تحقیر شود، جهان واقعی با شعار متفاوت است. اگر گفته شود هر عضو راهبر است اما همه‌ی تصمیم‌ها در یک نقطه بسته بماند، «راهبری» فقط واژه است.

برای من، K2 زمانی به آن جهان نزدیک می‌شود که مرز دانش را جابه‌جا کند، فضایی برای همکاری ذهن‌های توانمند بسازد و افراد بتوانند مسئولیتی فراتر از منفعت شخصی خود اختیار کنند. این چشم‌انداز باید دائماً در برابر عمل واقعی سنجیده شود. جهان خلق‌شده چیزی نیست که یک‌بار اعلام و تمام شود؛ با هر قول، هر تصمیم و هر شیوه‌ی گوش‌دادن، یا ساخته می‌شود یا فرومی‌ریزد.

۳۲. راهبری به‌عنوان گشودن یک جهان

پس از خواندن هستی و زمان، مطالعه‌ی Speaking Being و سال‌ها کار با این تمایزها، دیگر نمی‌توانم راهبری را صرفاً تأثیرگذاری بر دیگران یا رسیدن به نتیجه تعریف کنم. نتیجه مهم است، اما پیش از نتیجه، جهانی وجود دارد که در آن برخی نتایج ممکن و برخی ناممکن پدیدار می‌شوند.

راهبری برای من عملِ گشودن، حفظ‌کردن و مجسم‌کردن جهانی است که در آن، انسان‌ها بتوانند چیزی را ببینند و انجام دهند که پیش‌تر در دسترسشان نبود.

این جهان با دستور ساخته نمی‌شود. با زبان، کلام کامل، شنیدن، اصالت، انتخاب، تعهد و عمل ساخته می‌شود. راهبر بیرون از جهان نمی‌ایستد تا آن را برای دیگران طراحی کند؛ خودش درون همان جهان است، توسط آن شکل می‌گیرد و هم‌زمان در شکل‌دادن به آن مشارکت دارد.

در این معنا، راهبری مقام نیست. حتی مجموعه‌ای از رفتارها هم نیست. شیوه‌ای از سکنی‌گزیدن است. فرد در جهان راهبری چنان زندگی می‌کند که مسئله‌ها دعوت به مسئولیت، تفاوت‌ها امکان کشف، آینده قلمرو خلق و انسان‌ها نه منابع قابل مصرف، بلکه هم‌جهان‌هایی برای ساختن امکان مشترک پدیدار می‌شوند.

نتیجه‌گیری: از ترجمه‌ی متن به ترجمه‌ی امکان در زندگی

کار من با هستی و زمان از ترجمه‌ی واژه‌ها شروع شد. لازم بود فرق هستی و هستنده، دازاین، هستی-در-جهان و معنای پرسش از بودن را بفهمم. اما امروز ترجمه برایم معنای دیگری پیدا کرده است.

پرسش دیگر فقط این نیست که Being-in-the-world را به چه واژه‌ای در فارسی برگردانیم. پرسش این است که چگونه امکان نهفته در این نگاه را به زندگی، گروه و سازمان ترجمه کنیم. چگونه از انسانی که خود را ذهنی گرفتار در شرایط می‌بیند، به انسانی برسیم که جهانِ زیسته و سهم خود در ساختن آن را می‌بیند؟ چگونه از راهبری به‌عنوان دانش و نقش، به راهبری به‌عنوان ابراز طبیعی هستی حرکت کنیم؟ چگونه زبان را از وسیله‌ی توصیف گذشته، به عرصه‌ی آشکارکردن و ساختن آینده تبدیل کنیم؟

هایدگر به من کمک می‌کند ساختار مسئله را عمیق‌تر ببینم: انسان همیشه در جهان، با دیگران، در حال‌و‌هوا، در تاریخ و رو به امکان است. ارهارد نشان می‌دهد این ساختار می‌تواند در گفت‌وگویی زنده آشکار شود و از سطح فهم نظری به قلمرو تجربه و عمل بیاید. تجربه‌ی من در راهبری نشان داده است که این انتقال ممکن است، اما خودکار، کامل یا بی‌خطر نیست. به تمرین، تأمل، یکپارچگی، بافتمان مناسب و آمادگی برای نقد نیاز دارد.

اثر ماندگار این گفت‌وگو برای من یک پاسخ نهایی نیست؛ یک شیوه‌ی پرسیدن است. هر بار که فرد یا گروهی در الگویی تکراری گیر می‌کند، می‌توان پیش از تجویز رفتار تازه پرسید:

این موقعیت در چه جهانی برای ما پدیدار شده است؟

چه چیزی در گوش‌دادن ما از قبل حاضر است؟

چه کسی هستیم وقتی با این مسئله روبه‌رو می‌شویم؟

از چه آینده‌ای اکنون عمل می‌کنیم؟

و چه جهانی باید گشوده شود تا عملی که امروز دشوار یا ناممکن است، به ابراز طبیعی نحوه‌ی بودن ما تبدیل شود؟

شاید راهبری دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: نه از داشتن همه‌ی پاسخ‌ها، بلکه از ساختن روشنگاهی که در آن، آنچه پیش‌تر پنهان بود بتواند آشکار شود و امکانی که هنوز وجود نداشت، بتواند به زبان و سپس به عمل بیاید.


منابع اصلی

  1. Heidegger, Martin. Being and Time. Translated by John Macquarrie and Edward Robinson. Blackwell, 1962. Original work published 1927.
  2. Hyde, Bruce, and Drew Kopp. Speaking Being: Werner Erhard, Martin Heidegger, and a New Possibility of Being Human. Wiley, 2019. Afterword by Michael E. Zimmerman.
  3. Erhard, Werner, Michael C. Jensen, and Barbados Group. “A New Paradigm of Individual, Group, and Organizational Performance.” Harvard Business School NOM Unit Working Paper No. 11-006 / Barbados Group Working Paper No. 09-02, revised 2010.
  4. Erhard, Werner, Michael C. Jensen, Steve Zaffron, and Jeri Echeverria. Course Materials for “Being a Leader and the Effective Exercise of Leadership: An Ontological/Phenomenological Model.” Harvard Business School NOM Unit Working Paper No. 09-038 / SSRN No. 1263835, revised October 4, 2022.
  5. Erhard, Werner, Michael C. Jensen, and Steve Zaffron. “Integrity: A Positive Model That Incorporates the Normative Phenomena of Morality, Ethics, and Legality.” Harvard NOM Research Paper No. 06-11, revised March 23, 2009.
  6. Snook, Scott, Nitin Nohria, and Rakesh Khurana, editors. The Handbook for Teaching Leadership: Knowing, Doing, and Being. SAGE, 2012.
  7. Bennis, Warren G., and Robert J. Thomas. “Crucibles of Leadership.” Harvard Business Review, September 2002.

منابع فارسی و یادداشت‌های زمینه‌ای در OkBayat.com

  • «مدل جدید عملکرد» و نسخه‌ی خلاصه‌شده‌ی آن
  • «یکپارچگی» و «یکپارچگی ـ خلاصه»
  • «گوش‌دادن ازقبل‌همیشه»
  • «بافتمان»، «جهان‌بینی» و «چارچوب مرجع»
  • «آینده» و «ایستادگی برای آینده»
  • «درون‌آخته و برون‌آخته»، «اینجا و آنجا» و «عرصه‌ی روشنگاه»
  • «اصالت»، «انتخاب»، «منشأ بودن» و «شیوه‌ی بودن»
  • «تجربه‌گری‌های دوره» و یادداشت‌های پژوهشی مرتبط با دوره‌های راهبری

این مقاله یک خوانش تفسیری و مبتنی بر تجربه‌ی عملی است. نسبت‌هایی که میان هایدگر، Speaking Being، مدل ارهارد و تجربه‌های راهبری من ساخته شده‌اند، به معنای یکسان‌بودن این منابع یا اثبات تجربی تمام ادعاهای آن‌ها نیستند. هرجا از مشاهده‌های دوره‌ها و سازمان‌ها سخن گفته‌ام، آن‌ها را به‌عنوان داده‌های میدانی و مسیرهای در حال پژوهش در نظر می‌گیرم، نه نتیجه‌ی نهایی و تعمیم‌پذیر.