وقتی گفتوگو کافی نیست: هنر چگونه روابط پنهان یک گروه را آشکار میکند؟
ما معمولاً تصور میکنیم اگر اعضای یک گروه بتوانند بیشتر و منطقیتر با هم گفتوگو کنند، بسیاری از مسائل حل میشود. اما تجربه من در کار با گروهها نشان داده است که بعضی مسائل دقیقاً به این دلیل ادامه پیدا میکنند که هنوز نمیتوانیم درباره آنها مستقیم حرف بزنیم.
همه میدانند چیزی در رابطهها درست کار نمیکند، اما کسی نمیتواند آن را دقیق نامگذاری کند. یک نفر از قضاوتشدن میترسد. دیگری برای حفظ آرامش، مخالفتش را پنهان میکند. بعضی افراد بیشتر از دیگران حرف میزنند و کمکم صدای غالب گروه میشوند. اعضا ظاهراً با یکدیگر همراهاند، اما در زیر این ظاهر، ترس، دلخوری، رقابت یا بیاعتمادی جریان دارد.
در چنین موقعیتی، گفتوگوی مستقیم همیشه راهحل نیست؛ چون همان ترسها و روابط قدرتی که مسئله را ساختهاند، وارد گفتوگو هم میشوند. سؤال مهم این است: چگونه میتوان چیزی را دید و دربارهاش حرف زد که هنوز زبان روشنی برای بیانش نداریم؟
پژوهش رزماری ریلی پاسخ قابلتأملی به این سؤال میدهد: گاهی هنر میتواند پیش از کلمات وارد گفتوگو شود.
فهرست مطالب
وقتی یک گروه ظاهراً خوب است، اما واقعاً خوب کار نمیکند
رزماری ریلی، استاد دانشگاه کنکوردیا، در پژوهش خود با عنوان Improving Cohort Functioning به بررسی چهار گروه از دانشجویان تحصیلات تکمیلی پرداخت. این دانشجویان در قالب گروههای نسبتاً ثابتی درس میخواندند و قرار بود طی دو سال، یادگیری و تجربه مشترکی داشته باشند.
مدل گروهی میتواند به شکلگیری اعتماد، همکاری و یادگیری عمیق کمک کند؛ اما ماندن طولانیمدت افراد در یک گروه لزوماً به معنای بهترشدن رابطهها نیست. گاهی دقیقاً برعکس اتفاق میافتد: نقشهای محدودکننده شکل میگیرند، بعضی افراد کنار گذاشته میشوند، تعارضها حلنشده باقی میمانند و همکاری جای خود را به رقابت یا اجتناب میدهد.
در پژوهش ریلی، برخی دانشجویان از قضاوتشدن یا طردشدن میترسیدند. بعضیها مخالفت خود را بیان نمیکردند، چون نگران بودند رابطهشان با دیگران آسیب ببیند. گروهها گاهی تصویری از یک «خانواده شاد» نشان میدادند، در حالی که در لایههای زیرین، احساس امنیت و صمیمیت واقعی وجود نداشت. حتی وابستگی به استاد و حساسیت نسبت به ارزیابی او، رفتار اعضا را تغییر میداد.
نکته مهم این است که این مسائل فقط ویژگی چند فرد خاص نبود. ریلی گروه را یک سیستم زنده میبیند؛ سیستمی که از الگوهای تکرارشونده تعامل میان اعضا ساخته میشود. بنابراین، اگر یک نفر دائماً سکوت میکند یا فرد دیگری بیش از اندازه بر تصمیمها اثر میگذارد، نباید فوراً یکی را ضعیف و دیگری را سلطهگر بدانیم. باید ببینیم چه الگویی در کل گروه شکل گرفته و هر عضو، آگاهانه یا ناآگاهانه، چگونه به ادامه آن کمک میکند.
این تغییر نگاه بسیار مهم است. چون تا زمانی که مسئله را صرفاً به یک فرد نسبت میدهیم، احتمال سرزنش، دفاع و مقاومت بیشتر میشود. اما وقتی بتوانیم خودِ الگو را ببینیم، امکان تغییر جمعی به وجود میآید.
هنر بهعنوان آینه گروه
ریلی طی پنج سال با ۷۳ دانشجو از چهار گروه کار کرد. دانشجویان با توجه به علاقه خود در فعالیتهایی مانند شعر، کلاژ، ساخت ماسک، عروسکگردانی و نمایش دلقک شرکت کردند. هدف، آموزش مهارت هنری یا تولید یک اثر زیبا نبود. آنها قرار بود تجربه واقعی خود از گروه را در قالبی هنری بیان کنند: ترسها، تعارضها، موضوعات ناگفتنی، روابط قدرت و الگوهایی که یادگیری و ارتباط را مختل میکردند.
برای مثال، ساخت ماسک فرصتی بود تا اعضا فاصله میان ظاهر گروه و تجربه واقعی خود را نشان دهند. کلاژ به آشکارشدن روابط پنهان و آشکار کمک میکرد. شعر امکان بیان ترسها و احساساتی را میداد که شاید در گفتوگوی معمولی بیش از حد شخصی یا آسیبپذیر به نظر میرسیدند. نمایش و عروسکگردانی نیز اجازه میدادند موضوعاتی مانند قدرت، وابستگی و ترس از تعارض، با زبان استعاره و گاهی طنز دیده شوند.
بعد از ساخت آثار، همه آنها در یک فضای مشترک نمایش داده شدند. اعضای گروه آثار را دیدند، درباره واکنشهای خود حرف زدند و تلاش کردند معنای جمعی آنها را بفهمند. اینجا هنر فقط ابزار بیان نبود؛ به دادهای درباره زندگی گروه و سپس به نقطه شروع یک مداخله تبدیل شد.
به نظرم مهمترین اتفاق همینجا رخ میدهد: هنر مسئله را از درون افراد بیرون میآورد و مقابل گروه قرار میدهد. بهجای اینکه کسی بگوید «تو باعث میشوی من نتوانم حرف بزنم»، اعضا میتوانند به یک ماسک، تصویر یا اجرا نگاه کنند و بپرسند: «این اثر درباره رابطههای ما چه چیزی نشان میدهد؟»
اثر هنری در اینجا یک موضوع سوم میسازد؛ چیزی میان «من» و «تو». احساسات همچنان واقعیاند، اما دیگر مستقیماً به سمت یک فرد پرتاب نمیشوند. همین فاصله، شدت دفاع روانی را کمتر میکند و امکان گفتوگویی صادقانهتر را به وجود میآورد.
ریلی از مفهومی شبیه «فاصله زیباییشناختی» استفاده میکند: فاصلهای میان غرقشدن در هیجان و پناهبردن به تحلیل کاملاً سرد و عقلانی. هنر اجازه میدهد احساس را ببینیم، بدون اینکه کاملاً در آن فرو برویم. به همین دلیل، افراد میتوانند درباره موضوعاتی حرف بزنند که پیش از آن بیش از حد تهدیدکننده، شرمآور یا مبهم بودهاند.
از مقصر پیداکردن تا دیدن الگو
نتیجه مهم پژوهش این نبود که احساسات دشوار ناپدید شدند یا تعارضها برای همیشه حل شدند. خود ریلی نیز تأکید میکند که این تجربه یک عصای جادویی نبود. دستاورد اصلی این بود که گروهها راهی برای دیدن و گفتوگو درباره مسائل خود پیدا کردند.
اعضا توانستند الگوهایی مانند اجتناب از اختلاف، ترس از قضاوت، وابستگی به قدرت رسمی، پنهانکردن احساسات و حفظ یک ظاهر غیرواقعی را تشخیص دهند. کیفیت گفتوگو عمیقتر شد و بعضی از آنها دریافتند خودشان نیز، هرکدام به شکلی، در ساختن این وضعیت نقش دارند.
در نتیجه، نگاه گروه از سرزنش یک فرد به مشاهده یک الگوی سیستمی تغییر کرد. این تغییر فقط یک بینش نظری نبود؛ احساس عاملیت را نیز بیشتر کرد. اعضا متوجه شدند این تجربه متعلق به خودشان است و میتوانند در ساختن شکل دیگری از رابطه نقش داشته باشند.
هنر در این فرایند سه کار را همزمان انجام داد:
- چیزی را که پنهان یا مبهم بود، قابل مشاهده کرد.
- امکان گفتوگو درباره موضوعات حساس را با دفاع و سرزنش کمتر فراهم کرد.
- اعضا را از تماشاگران منفعل مسئله به مشارکتکنندگان تغییر تبدیل کرد.
این یافته برای هر کسی که با تیمها، سازمانها یا گروههای یادگیری کار میکند مهم است. بسیاری از مداخلات گروهی خیلی زود به سراغ راهحل میروند: قوانین ارتباطی مینویسند، نقشها را مشخص میکنند یا از اعضا میخواهند شفافتر حرف بزنند. اما تا زمانی که الگوی پنهان دیده نشده باشد، راهحلهای رسمی ممکن است فقط ظاهر رابطه را مرتب کنند.
علوم اعصاب چه چیزی به این تصویر اضافه میکند؟
گزارش Neuroeducation: Learning, Arts, and the Brain که حاصل نشست دانشگاه جانز هاپکینز با حمایت بنیاد Dana است، از زاویه دیگری به ارتباط هنر و یادگیری نگاه میکند. در این گزارش، پژوهشگران علوم اعصاب، روانشناسی، آموزش و هنر بررسی میکنند که تمرین و یادگیری هنری چگونه ممکن است با توجه، حافظه، هیجان، شناخت و یادگیری ارتباط داشته باشد.
باید در تفسیر این گزارش دقیق باشیم. این مجموعه نمیگوید هر فعالیت هنری الزاماً باعث بهبود تمام تواناییهای شناختی یا اجتماعی میشود. بخش مهمی از شواهد مطرحشده همبستگی است، نه رابطه قطعی علت و معلولی. حتی در مطالعات موسیقی، پس از پانزده ماه آموزش، تغییراتی در ساختارهای مغزی و مهارتهای نزدیک به تمرین مشاهده شد، اما در آن مرحله تفاوتی روشن در انتقال اثر به حوزههای دورتر دیده نشد.
بااینحال، گزارش Dana چند مسیر قابلتأمل را نشان میدهد. مشارکت فعال در هنر میتواند توجه را درگیر کند و با شبکه توجه اجرایی ــ بخشی از سازوکارهای مرتبط با تمرکز و خودکنترلی ــ ارتباط داشته باشد. هنر همچنین یادگیری را از یک فعالیت صرفاً عقلانی خارج میکند و هیجان، تجربه حسی و معنا را وارد آن میکند. در بخشهایی از گزارش نیز به ظرفیت تئاتر و نقشآفرینی برای دیدن دیدگاههای مختلف، همدلی، تنظیم هیجان و تواناییهای اجتماعی اشاره شده است؛ هرچند خود گزارش بر نیاز به پژوهش بیشتر تأکید دارد.
این یافتهها پژوهش ریلی را مستقیماً از نظر عصبی «اثبات» نمیکنند. شرکتکنندگان پژوهش ریلی بزرگسال بودند و هدف آن مطالعه عملکرد مغز نبود. اما گزارش Dana کمک میکند بفهمیم چرا روشهای هنری ممکن است کیفیت متفاوتی از توجه و یادگیری ایجاد کنند.
در یک گفتوگوی عادی، افراد معمولاً تلاش میکنند از موضع خود دفاع کنند، سریع پاسخ بدهند یا رفتار دیگری را تفسیر کنند. اما ساختن و دیدن یک اثر هنری، شکل توجه را تغییر میدهد. فرد باید مکث کند، مشاهده کند، با ابهام بماند و امکان بیش از یک معنا را بپذیرد. در نقشآفرینی نیز باید موقتاً از زاویه دید خود فاصله بگیرد و جهان را از موقعیت دیگری ببیند. این فرایندها میتوانند بستری برای خودتنظیمی، انعطاف شناختی و همدلی فراهم کنند؛ همان قابلیتهایی که برای یک گفتوگوی گروهی سالم ضروریاند.
هنر قرار نیست جلسه را زیباتر کند؛ قرار است واقعیت را دیدنی کند
وقتی از هنر در کار گروهی حرف میزنیم، ممکن است ذهن ما به چند فعالیت سرگرمکننده برای افزایش انرژی جلسه برود. اما پژوهش ریلی درباره چیزی جدیتر است. در این رویکرد، هنر تزئین جلسه، استراحت میان بحثها یا ابزاری برای ایجاد حال خوب نیست. هنر روشی برای شناختن تجربهای است که هنوز نتوانستهایم آن را به زبان مستقیم تبدیل کنیم.
یک تیم میتواند برای نمایش وضعیت فعلی خود یک کلاژ مشترک بسازد. اعضا میتوانند دو ماسک طراحی کنند: یکی برای تصویری که گروه از خود نشان میدهد و دیگری برای تجربهای که در پشت این تصویر جریان دارد. میتوانند تعارض تکرارشوندهای را بدون اشاره مستقیم به افراد، در قالب یک صحنه کوتاه اجرا کنند. حتی یک استعاره ساده ــ مثلاً اینکه «تیم ما اکنون شبیه چه چیزی است؟» ــ ممکن است اطلاعاتی را آشکار کند که چند ساعت بحث مستقیم نتوانسته است به آن برسد.
اما صرف انجام یک فعالیت هنری کافی نیست. اثر اصلی زمانی ایجاد میشود که پس از ساختن، گفتوگویی امن و هدایتشده شکل بگیرد:
- در این اثر چه چیزی میبینیم؟
- کدام بخش آن برای ما آشنا یا ناراحتکننده است؟
- چه الگویی میان ما تکرار میشود؟
- هرکدام از ما چگونه به ادامه این الگو کمک میکنیم؟
- اگر بخواهیم این رابطه را تغییر دهیم، اولین اقدام کوچک ما چیست؟
تسهیلگر نیز باید مراقب باشد هنر به ابزار تشخیص شخصیت، تفسیر روانشناختی افراد یا افشای اجباری احساسات تبدیل نشود. هدف این نیست که از روی یک نقاشی درباره صاحب آن قضاوت کنیم. هدف این است که اثر، گفتوگویی جمعی درباره تجربه و رابطهها باز کند. مشارکت باید انتخابی باشد و فضای گروه به اندازه کافی امن باشد؛ وگرنه همان فعالیتی که قرار بود به بیان کمک کند، میتواند احساس آسیبپذیری را بیشتر کند.
یادگیری گروهی فقط در ذهن افراد اتفاق نمیافتد
پیوند اصلی میان پژوهش ریلی و گزارش Dana برای من در یک نکته است: یادگیری یک فرایند صرفاً عقلانی و فردی نیست. توجه، هیجان، بدن، معنا و رابطه همگی در آن نقش دارند.
گزارش Dana نشان میدهد هنر میتواند شیوه توجهکردن، تجربهکردن و معناساختن را تغییر دهد. پژوهش ریلی نشان میدهد وقتی این ظرفیت وارد یک گروه میشود، میتواند روابط و الگوهایی را آشکار کند که مستقیماً بر یادگیری اثر میگذارند. اگر فرد از قضاوتشدن میترسد، بخشی از توجه او بهجای یادگیری صرف محافظت از خود میشود. اگر گروه از تعارض اجتناب میکند، تفاوت دیدگاهها ــ که میتواند منبع یادگیری باشد ــ به تهدید تبدیل میشود. اگر فقط چند صدا شنیده شوند، دانشی که گروه میسازد ناگزیر محدود خواهد بود.
هنر میتواند این وضعیت را تغییر دهد؛ نه به این دلیل که همیشه آرامش ایجاد میکند، بلکه چون گاهی به گروه کمک میکند با واقعیت ناراحتکننده خود روبهرو شود، بدون اینکه فوراً به سرزنش و دفاع پناه ببرد.
شاید مهمترین کار هنر در یک گروه همین باشد: چیزی را که میان ما وجود دارد اما هنوز دیده نمیشود، قابل مشاهده کند. وقتی آن را دیدیم، میتوانیم دربارهاش فکر کنیم؛ و وقتی توانستیم دربارهاش فکر و گفتوگو کنیم، امکان انتخاب و تغییر به وجود میآید.
منابع اصلی
- Rosemary C. Reilly (2022), Improving Cohort Functioning: Arts-Based Methods as Data Collection and Intervention in a Higher Education Action Research Project
- Mariale Hardiman, Susan Magsamen, Guy McKhann & Janet Eilber (2009), Neuroeducation: Learning, Arts, and the Brain